درد شیرینی دارد پاهایم

گلهای بابونه حاشیه جاده را رنگ کرده بودند
مارهای آبی براق درون جوی ها می رقصیدند
قورباغه ها  بی خبر در آب می پریدند و لاک پشت ها با آرامشی فیلسوفانه از جاده رد می شدند
زنان در شالیزار خم شده بودند
جنگل سکوت کرده بود و سگی کوچک مرا دنبال می کرد
تابی بلند بر درختی بلندتر با ورزش باد تکان می خورد
عطر بهارنارنج از پشت دیوار خانه های روستا بیرون می زد


نظرات

‏ناشناس گفت…
خانمِ شیرازی
خانمِ گیس طلا
خانمِ دکتر
خانمِ قربونت برم
بیشتر بنویس
هرچند من این چندروزه صفحه تو که باز میکنم خودم میزنم رو دست خودم!!
آخه تحویل کار دارم!!!
ولی شما بیشتر بنویس
که مانوشته هایت را دوست داریم
...
من تو را ازهمان روزی که دخترک زشتی بودی و دستمال کثیفی به سرت میبستی دوست داشتم...لطفا برای من بادام سوخته بیاور...(اینم برای اینکه بگم هم سلیقه ایم:))
‏گیس طلا گفت…
:)))))))))))چشم ناشناس قدیمی

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠