۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

آبجی بزرگه دیده که یه گلدون خوشگل را گذاشتن سر راه
آورده خونه و بهش آب می داده 
اما به قول خودش
گلدونه لب به اب نمی زنه 
تا اینکه آبجی بزرگه باهاش صحبت میکنه 
هر روز 
که:
اینا که سر رات گذاشتن نه اینکه دوست نداشتن
گذاشتنت سر راه  تا یکی که هم می تونه نگه داره و  هم دوستت داشته باشه ، برت داره 
بالاخره روز ششم 
گلدونه حاضر شده آب بخوره 

۱ نظر:

علی گفت...

چندتا قلمه شمعدونی کاشتم، خیلی بی روح بودن تا اینکه یه مهربونی اومد باهاشون حرف زد. بعد از اون شروع به رشد کرد و گل داد

نتیجه گیری اخلاقیش تابلوه دیگه نه؟

رفیقی دارم که عاشق بنفشه افریقایی است،  من نیستم ،  به نظرم گل لوسی می رسد، شبیه این دختر شهری های است  که باید خواب و خوراک و ماشین و...