آبجی بزرگه دیده که یه گلدون خوشگل را گذاشتن سر راه
آورده خونه و بهش آب می داده 
اما به قول خودش
گلدونه لب به اب نمی زنه 
تا اینکه آبجی بزرگه باهاش صحبت میکنه 
هر روز 
که:
اینا که سر رات گذاشتن نه اینکه دوست نداشتن
گذاشتنت سر راه  تا یکی که هم می تونه نگه داره و  هم دوستت داشته باشه ، برت داره 
بالاخره روز ششم 
گلدونه حاضر شده آب بخوره 

نظرات

علی گفت…
چندتا قلمه شمعدونی کاشتم، خیلی بی روح بودن تا اینکه یه مهربونی اومد باهاشون حرف زد. بعد از اون شروع به رشد کرد و گل داد

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

ايرانيان غريب

ملت بامزه