۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

مادرک نمی داند که خودش از نسل همان پریان است

مثل همیشه چهل روز که از عید نوروز می گذرد مادرک به من زنگ می زند و یادآوری می کند که
امروز  همان روزی است که پریان، جادو در آب روان می ریزند
باید خود را به آبی روان برسانی
جادوی پریان موجب می شود که تا پایان سال، تنت به ناز طبیبان نیازمند مباشد
به مادرک گفتم که در جنگل هستم و  پاهای برهنه ام در آب زلال رودخانه ای است که از دو چشمه می آید که یکی شیرین است و دیگری شور

و او غرق شادی شد

۱ نظر:

ناشناس گفت...

عاشق ِ عاشقِ عاشق مامانت هستم. ببوس هزار بار محبت ِ صاف و پاکشو..

دارم یک مقاله می نویسم من از مقاله نوشتم بیزارم با اینکه استاد دانشگاه هستم از خود پژوهش لدت می برم . از اینکه باید به چهارچوب مقاله در بی...