یک روز خوب

لیست خرید ازجمعه بازار
دو تا گلدون گل عزیز
یه گردنبند
سه تا انگشتر
دو تا گوشواره با آویزش
دلمه برگ
دلمه کلم

سمبوسه
.
.
.
از گذاشتن عکسهای مواد غذایی معذوریم
بین فیس دادن به شما و خوردن شان
لذت دومی بیشتر بود(می دونم ساعت هنوز 12 نشده )
.
.
.
یه شال فروشی بود که تمامی رنگهای تابلوهای نقاشان امپرسیون را داشت(به قرعان اغراق نمی کنم) اون وقت یه دختر خانمی پرسید :

رنگاتون همش همین هاست؟
.
.
.
یعنی من
یعنی ون گوگ
یعنی مغازه دار

نظرات

‏آتوسا گفت…
:)))))
گیس طلا جان این پست جا داشت که یک عنوان غافلگیر کننده بذاری ها! کوتاهی کردی قبول کن :)))
Firouzeh گفت…
kash ye chanta aks ham az jomeh bazar mizashti, rasti: mobarakeh.
‏یکی با آه بلند گفت…
اونجا میزصندلی پیدا نمی شد؟
‏الا گفت…
دیگه نتونستم این حرف رو تو دلم نگه دارم:
من معتاد اون کسی شدم که هنوز دنبال میز و صندلی میگرده!
پست های گیسو و کامنت ها رو بخاطرش دنبال میکنم .
بدون میز و صندلی شدیدا جذاب و خواندنی هستی. میز و صندلی نخر.حیفه.این سریال تموم میشه. و کامنت دونی بی رونق.سریال شما جذاب تر از پست های گیسو شده.
ولی اگه بخوای شاید یکی از دوستای من که سلیقه اش هم خوبه بتونه کمکی بکنه!
‏ناشناس گفت…
جمعه بازار کجاست؟
giso shirazi گفت…
چهار راه استانبول
‏همون که آه می کشید گفت…
می بینید شمارو بخدا خانم الا؟
دل سنگ واسه من آب میشه، اما این خانم طلای اکسپرسیونیست، هیچ گشایشی در کار ما ایجاد نمی کنن.

سلیقه یک ور قضیه هست. اصل قضیه اینه که مدل جالب، مناسب از نظر قیمتی ، همه جا گیر نمیاد که.
بلدی می خواد و کسی که سولاخ سمبه های اینجارو بشناسه.
حالا این فامیل شما میتونه دست مارو بگیرن یعنی؟
مراکز معروف عرضه بدرد نمی خورن. تخت کفشام سولاخ شده واله بسکه اونجاها رو گشتم
‏الا گفت…
من حاضرم فامیلم رو به شما معرفی کنم به یک شرط:
قسمت دوم سریال < کسی که دنبال میز و صندلی میگرده> در فصل جدید شروع بشه.
فامیل من طراح و آرشیتکت است. از عهد عتیق. معتقد است که میز و صندلی رو باید خودت بسازی. چوب خوب انتخاب کنی طرح بدهی و بسازی.
پس قسمت دوم سریال در فصل جدید:
< کسی که آه میکشد با امید به ساختن یک دست میز و صندلی>.
‏یکی که همش میگه یعنی میشه؟ گفت…
به! زحمت کشیدین خانم الا!
اون آه جدید که سوزش بیشتره اونوقت!

اما عجب فامیلی دارین ها! معرفی کنید با خانم طلا دوتایی میریم پیششون. این وسط خانم طلا هم یه کماجدون واسه خرت و پرت های جمعه بازار سفرش بدن.
‏الا گفت…
قول!
دو ماه دیگه تهران هستم. شما و گیسو آماده دم در. زنگ میزنم. و همگی به سوی فصل جدید سریال:
< پیش به سوی امیدهایی برای ساختن یک دست میز و صندلی>.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠