روز اول اتوبان قزوین - رشت

صبح روز تاسوعا با رها سوار فیبی شده بودیم که خواهرک زنگ زد و گفت منم می یام و اینطوری شد که سه نفری راه افتادیم به سمت ماسال
شیشه ها را بالا کشیده بودیم که تا حد ممکن جلوی برخورد آن مثلا باران که قطرات اسید خالص بود را بر سر و دستمان بگیریم و با سرعت در اتوبانهای خاکستری  تهران می تاختیم و عجیب اینکه تا خیلی بیرون کرج هوا همچنان پر از دود و غبار بود 
به تدریج رنگ آسمان آبی شد و رنگ درختان قرمز . یک جایی بیرون قزوین از کنار باغی رد شدیم که فریاد هر سه مان را در آورد اینقدر که همه رنگی در درختان میوه اش بود
به موسیقی های دامبولی رها خندیدم و با احتیاط که این بار جریمه نشویم سرعتش را کنترل کردیم و پیچیدم به سمت اتوبان رشت
منظره خاک قرمز بود و مزارع گندم درو شده که من برای اولین بار می دیدم..زیبا
به سد منجیل که رسیدم ؛ مشرف  به  آبی گسترده بساط صبحانه را به راه انداختیم و بعد از آن به نزدیکی سد رفته و به تماشای ماهیگیران  نشستم و خواهرک باستان شناس من اطلاعات مفیدی از تپه باستانی در آن اطراف به من می داد
رنگ آب زمردی بود و ماهی های که نوک می زدند به طعمه ، امواجی بر این پارچه حریر می انداختند

نظرات

‏الا گفت…
عکس جون میده برای برودریهای من.
عاشق اون تکه نارنجی رنگ سمت چپ شدم. چشمام یک راست اول میره رو اون.
‏الا گفت…
امروز صبح اول صبح طرحش رو زدم.
بعد از رنگ ببینم چی از آب در میاد.
‏ارماییل گفت…
امسال
پارسال
هزاران هزار سال
با باد بوی کهنگی کاج میرسد
تپه های ماریک، ابراهیم گلستان ;)

وقتی از کوهین رد میشیم دیگه آروم میشم که از این به بعد رویاهام زنده میشن...

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠