پاییز ماسال

در سفر تابستان به خودمان قول داده بودیم که پاییز اینجا را ببینم و من نگران که مبادا دیر یا زود باشد که حوالی رودبار با فریاد هر سه تایی مان به جاده خاکی پیچیدم و در زیر بارانی که شروع شده به جنگلی خیره شدیم که چون لحافی چهل تکه پر از رنگ بود
نه دیر بود و نه زود
وقت دیدار بود
 در فومن زیبا آدرس را دوباره پرسیدم و سرباز با خوش خلقی گفت که : امروز چرا همه به ماسال می روند؟
باران گرفته بود و در روستایی میانه راه محض احتیاط مقادیری خوردنی خریدیم و ماسال کوچک و دلنشین و صمیمی را به سمت ارتفاعات ادامه دادیم
چند ساعتی از صبحانه گذشته بود و سه تایی به قارو قو افتاده بودیم و روز تاسوعا و هیچ جایی برای غذا خوردن نبود. ضمن اینکه از زمان نهار نذری دسته ها هم گذشته بود. 
همینکه پا در جاده ییلاق گذاشتیم گرسنگی از سرمان پرید. کوه جنگل پوش از لابلای برف پاکن و شیار باران بر روی شیشه ماشین مناظری نشان ما می داد شگفت انگیز
و فریادهای ما با صدای باران یکی شده بود

نظرات

‏ناشناس گفت…
و اون مهی که از تو کوه بیرون میزنه ....

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠