پایان سفر

به سمت اقامتگاه برگشتیم . رها برای خلاصی من از کرم مغزی زنگ زد به یکی و گفت : بابا بقیه این شعر بر بساطی که بساطی نیست چی میشه 
و خواهر یک می گفت اینقدر خودتو اذیت نکنی بساطی نیست خو
بقیه مسیر هم به یکی از جدیدترین اعترافات من خندیدند
اعتراف می کنم که در نوجوانی به دوستانی که آرایش می کردند توصیه می کردم که آدم فقط باید برای شوهرش آزایش کند!
من شرمنده ام
در راه بازگشت چند باری رها نگه داشت تا با آبی بزرگ عکس بگیرم و سرانجام رسیدیدم اقامتگاه
تا آقای عالی نژاد غذای خوشمزه اش را ردیف کند 
و رها دستی به سر و گوش ماشین بکشد؛
 در منظره و هم نوایی کلاغها غرق شدیم
و پاییز درحال شستن قلم  موهایش در آبی دریاچه بود
که آخرین لحظات دیدار زیبایی بود






نظرات

‏ناشناس گفت…
یادم نیست چطوری با وبلاگ شما آشنا شدم ولی خیلی خیلی خوشحالم و همیشه از خوندن نوشته هاتون لذت میبرم :)
‏Pardis گفت…
Gisoo jan,ta mituni keyf kon. in hafte havaye shahre ma -50 daraje bood. record zadam man!: shirazi dar -50 daraje ....
Kojayi Havaye Shiraz ke Yadat Be Kheyr!
giso shirazi گفت…
مگه در منفی 50 درجه ادمیزاد هم می تونه زندگی کنه؟
بابا شیرازی می میری
برگرد
اونجا را بسپر به خرس های قطبی
Narcis گفت…
چرا این نون ها اینجوری ان؟ مگه دیگه تو روستاها دستی نون نمی پزن؟ همه چی ماشینی شد رفت؟!
‏رهگذر گفت…
اسمارت خانم، رفیقتون فارنهایت منظورشونه احتمالا ;)
giso shirazi گفت…
نارسیس جان ما تو روستا نبودیم که
یکسری اتاقک بود اجاره داده بودن

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠