نخنديد بهشون، اينا طفلكي مادر هستند

بیست سال پیش یه روز مامان آنایار؛ اونو و دادششو تنهای می فرسته سلمونی؛ خواهر و برادر هم سوار دوچرخه هاشون می شم و خوشحال راه می افتن، فقط قضیه را کمی کش می دهند تا کیفش بیشتر شود
از آن طرف مادر نگران از تاخیر آنها توی خونه  شروع به قصه پردازی می کنه که : این بچه ها بدون من رفتن و سلمونی هم دیده تنها هستند اونا را گرفته و سرشونو بریده !!!!
بعد از یه مدت هم  خودش تخیل خودشو باور می کنه و جیغ کشان  و بر سرزنان می رود در کوچه و همسایه می یان کمک که: چی شده چی طو شده ؟
مادرک هم هوار کشان که : سلمونی بچه هامو کشت
مردای محل هم هرچی دم دستشون می یاد بر می دارن و به سمت سلمونی حمله می کنند
حالا تصور کنید قیافه آنایار و داداشش که خوشحال با سر تراشیده و دوچرخه  به سمت خانه می آیند و با جماعتی چماق به دست روبرو می شوند که به قصد کشت دارن می یان...

نظرات

‏رجا گفت…
جاسلام
جدیدا در مورد نظرات خیلی خسیس شدین و اکثرشون رو بعد یک مدت کوتاه حذف می کنین! دلیلش رو می تونم بپرسم؟ ملاکتون برای حذف یا نگهداشتن یک نظر چیه؟

giso shirazi گفت…
نمي دونم رجا
من نظري حذف نكردم، يعني نظرات بعد از يه مدت ديده نمي شوند؟

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا