در حيط ويلا نشسته ام، گربه اي در كنارم خوابيده و هر بار با صداي استكان چايي من كه به ميز شيشه اي مي خورد، از جا مي پرد ،با حيرت به من نگاه مي كند و از نگاهم جوابي نمي گيرد و دوباره به چرت خود فرو مي رود، ازگيل هاي كال بر سر درخت در حال رسيدن هستند و مورچه ها از روي پاهايم رد مي شوند، هوا ابري شده و باد خنكي بازوهاي برهنه ام را سرد مي كند.
۳ نظر:
سلام
کدوم شهر تشریف برده بودید؟
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
ارسال یک نظر