۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۳

و از دور صداي دريا مي آيد

در حيط ويلا نشسته ام، گربه اي در كنارم خوابيده و هر بار با صداي استكان چايي من كه به ميز شيشه اي مي خورد، از جا مي پرد ،با حيرت به من نگاه مي كند و از نگاهم جوابي نمي گيرد و دوباره به چرت خود فرو مي رود، ازگيل هاي كال بر سر درخت در حال رسيدن هستند و مورچه ها از روي پاهايم رد مي شوند، هوا ابري شده و باد خنكي بازوهاي برهنه ام را سرد مي كند.

۳ نظر:

ناشناس گفت...

سلام

کدوم شهر تشریف برده بودید؟

رجا گفت...

فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

رجا گفت...

فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...