تابستان مبارك

تابستانها به شيراز مي رفتيم، به خانه مادربزرگ مادري، خانه اش حياط داشت ، در حياطش درخت توت داشت، درخت انگور داشت،حوض داشت و گلدانهايي از بزرگترين كاكتوسهاي. كه به عمرم ديده بودم، اتاقهاي خانه اش را بر اساس درها نامگذاري مي شد، شش دري و پنج دري، اتاقهاي طبقه بالا، همين درها، پنجره بودند، با سقفهايي كه تيرهاي چوبي سراسر آن را پوشانده بودند، در ظهرهاي داغ تابستان ، در آن خوابهاي بعد از ظهر اجباري، تيرهاي سقف را مي شمردم و هيچوقت نفهميدم كه بيست ويكي است يا بيست و سه،
اتاقهاي طبقه پايين گود بودند و خنك ونمناك با بويي جادويي، پناهگاه من و خاله كوچيكه (همين مادر دوقلوها) براي بازي هايمان، رويابافي هايمان
در تابستانها به درخت توت كاغذهاي رنگي مي آويختيم و زير درخت عروسي عروسك هايمان را جشن مي گرفتيم ، به نوبت بر تخته چوبي كه بلبرينگ زير آن زده بودند سوار مي شديم و همديگر را با طنابش، مي كشيديم
اما جشن واقعي زماني بود كه مادربزرگ مي گفت : بريد "ملا" كنيد
اين بدين معني بود كه آنقدر در حوض بپريم و بالا و پايين كنيم كه تمامي خزه هايش بالا بيايد، بعد راه آب حوض را باز مي كرديم و خالي كه شد با برسي سيمي تمام كف و ديوارها را از رنگ سبز پاك مي كرديم و خسته ونالان با دستهاي زخمي دوباره حوض را پر مي كرديم و چه لذتي داشت، آب زلال و تحسين آدم بزرگها
بعد به نوبت روي سر هم شلنگ مي گرفتيم آنقدر كه نفسمان از سرما بند مي آمد و با دارز كشيدن روي تخت چوبي و زير آفتاب جبرانش مي كرديم، اينقدر اين دو مرحله را تكرار مي كرديم كه جيغ مادربزرگه در مي آمد كه:پول آبو شما مي ديد؟
عصرها حياط را مي شستيم، روي تخت قالي مي انداختيم و روي آن پنير و هندوانه مي خورديم، هندوانه اي كه در حوض انداخته شده بود،
شبها رختخوابها را رديف كف حياط روي حصيرها مي انداختم و خودمان را با قصه هاي ترسناك درباره مارمولك هاي روي ديوار مي ترسانديم و به دنبال قسمتهاي خنك تشك مي گشتيم و آنقدر ستاره ها را جستجو مي كرديم تا به خواب مي رفتيم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠