روز دوم، بابونه


ابرها هم با باد مي رقصيدند و چمن و گل و درختهاي دور دست
پايين كه آمديم باد و طوفاني به راه افتاد ، 
حتي آنايار به دوستش در نمين تماس گرفت و پرسيد انجا باران مي بارد و او هم گفت مي بارد و نمي دونم چرا ما با اين نتيجه رسيديم كه :خوب پس بريم
خوب واسه چي زنگ مي زنيد ديوونه  ها؟

جاده باراني بود اما  رعد و برق و طوفان جايش را مي داد به باراني  ملايم،  در شهر كوچك و دلچسب نمين و چندتا كنسرو براي ناهار گرفتيم و وارد جاده جنگل شديم، تمام مسير بچه ها مرا بابت ماجراي آقاي متجاوز دست مي انداختند و من هم پرروبازي در مي آوردم و از ملاقات عاشقانه اي كه در راه است و انتظار طولاني  براي ديدن معشوق و ديدار بين پدر و فرزند خزعبلاتي سر هم مي كردم و مي خنديديم، جاده سبز بود، در واقع فراتر از سبز و بعد درختان گرد و قلمبه فندق كه آشنا بودند هنوز
، ارتفاع را كه رد كرديم و به فضاي باز رسيديم آنايار دوربينش را بر روي چهره هاي ما روشن كرد و به سادگي گفت: اينم بابونه ها
و تا ساعتها بعد اين آخرين جمله اي بود كه به ياد دارم

يادم هست كه ماشين را نگه داشت رها و بچه ها بيرون دويدند، يادم هست كه براي مدتي توان روبرو شدن با منظره را نداشتم و در همان ماشين ماندم، يادم هست كه هر از چند دقيقه پياده مي شدم به نزديكي دشت بابونه مي رفتم و دوباره به ماشين پناه مي بردم و 
خيلي طول كشيد ، خيلي ، تا من هم بين گلها قدم بزنم

عكس سياه  و سفيدي در آلبوم  چسبناك مادرك در شيراز هست كه انبوهي  جوان  را نشان مي دهد كه در دشتي از بابونه  جلوي دوربين  اداهاي خنده داري درآورده اند و همه به شدت شادمانند، در گوشه عكس دختر بچه اي با موهاي دو گوشي  و پيراهن سفيد چين دار در حالي كه مثلا به دوربين بي توجه است  و با لبخندي از خود متشكر، ژست گل چيدن گرفته است و منتظر است تا عكس گرفته شود 
بعد آن در تمام اين سالها ديگر هيچ دشت بابونه اي  نديدم، تنها بوته هاي حقير در حاشيه رود و بس
آنقدر كه اطمينان پيدا كردم بابونه ها همراه با تصوير آن جوانان شاد و زيبا  با مين و خمپاره و گلوله منفجر شده اند و  اصلا شايد دشت هاي بابونه  همانند تصوير آن خانواده خوشبخت، توهم ذهن كودكي بيش نبوده است
وقتي در جنگل فندقلو با نه دشت كه دريايي از بابونه روبرو شدم،  با اين حقيقت دردناك روبرو شدم كه دشت هاي كودكيم حقيقت داشته است و ما روزي بوده كه خوشبخت بوديم 
از پنجره ماشين به دخترها نگاه مي كردم كه  در گلها مي غلتيدند با آزادي يواشكي عكس مي گرفتند و به موهاي خود گل مي زدند و من   به آن دختربچه با روبان سفيد موهايش فكر مي كردم كه نمي داند بعد از فشرده شدن دكمه شاتر دوربين، بعد از چيدن آن گلي كه هنوز ريشه در خاك دارد، چطور  غوغاي انقلاب و جنگ همه دشتهاي بابونه را ناپديد خواهد كرد، به دختركي فكر مي كردم با جورابهاي ساق دارسپيدش كه نمي داند آن  جوانان شاد و جوان و زيبا كه دست بر شانه هم دارند سرنوشتان به جوانمرگي و اعدام و جنون و بيماري و زندان ختم خواهد شد و نمي داند آن پدر با لبخند جدي و چشمان بسته شده در عكس، نگاهش تا سالها غايب خواهد بود  و مادر، زني جوان بلندبالا با پيراهن گلدار و مو هاي بلند افشان در باد براي هميشه  ناپديد خواهدشد و جايش را زني سياهپوش و بدون لبخند خواهد گرفت
در ماشين نشستم و براي حجم بزرگ موهاي فرفري دايي كه دستهايش را براي آغوش گرفتن همه ما باز كرده بود، براي چادر گلداري كه عمو محض خنده بر شانه هايش انداخته بود، براي پاچه هاي گشاد شلوار خاله كه روي زمين دراز كشيده بود تا به عكس برسد، اشك ريختم
و به دختركي  كه نمي داند روزي ايمان به دشت هاي بابونه را از دست خواهد داد
حالا  روبروي اين حجم سفيد و طلايي واقعيت ، آرزوي  بيهوده دردناكي آزارام مي داد كه اي كاش دكمه شاتر پايين نمي آمد ، دختر  سر بلند نمي كرد، گل را نمي چيد و حالا همه آنها در جايي از اين دشت   مي خنديدند و مي شد صدايشان  را از پشت اين همه سال بدون بابونه شنيد

نظرات

لیلی گفت…
آه... که چه دردناک... فکر کنم همه ما ایرانیها یک چنین عکسی توی خونه داریم از زمانی که همه شاد و بی غم بودند...
‏رهگذر گفت…
سر صبحی ببین چیکار میکنی با آدم دختر...
bahar گفت…
امان از قلم جادویی تو که با یک پست آدم را هم میخندانی و هم میگریانی.
‏علی گفت…
خیلی زیبا بود...
ممنون.

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠