روز سوم، طلايي ها


  آفتاب در حال غروب بود كه دل از دشت  و كوه بركنديم و از سويس به سمت اردبيل حركت كرديم، در هنگام خروج از جنگل تابلويي بود كه روي آن نوشته بود با آرزوي شادكامي و ديدار مجدد شما، رها با غيظ  و از لاي دندونها گفت: شك نكن
خنده دار اون بالا بين بابونه ها رها هم داشت گريه مي كرد، مي گفت كه از دست انسانهاي اوليه عصباني است كه چرا متمدن شدن و ما را از اين دشت هاي بابونه به اين شهرهاي بر دود كشاندتد، من مي گفتم تقصير اون كسي بود كه چرخ را اختراع كرد كه باعث شد تمدن شكل بگيره و حالا رها تمام فحشها را كشيد به مخترع چرخ
اين وسط آنايار با حيرت مي گفت: من فكر كردم دوستاي عاقل جديدي پيدا كردم و مي بينم شما هم مثل دوستاي قبليم، خليد

، در راه قرار گذاشتيم كه به نوبت تمامي نوشته هاي در و ديوار را با آهنگ بخوانيم، اداره راه و ترابري  مدل حميرا خدا
بيامرز، ، كله پزي چشم آبي مدل  ابي و    مجتمع پرورش ماهي قهرمان روزگار با صداي رضا يزداني
خلاصه اينكه اخرش دچار چنان خنده مسري شده بوديم كه رها مجبور بشد بزند كنار كه با چشمان پر از اشك خنده جايي را نمي ديد
وقتي رسيديم  خسته بوديم از خنده
انايار هم يك فالوده بستني مشت مهمانمان كرد و جيگرمان حال آمد
و رفتيم كه در پتو هاي خانه معلم بيهوش شويم
فردا صبح با هدف ديدار مجدد جاده خلخال به اسالم به راه افتاديم،   يادتان باشد ما از شدت مه هيچ چيزي از آن همه زيبايي نديدم
تلفني از آنايار مهربان خداحافظي كرديم و در خيابانهاي اردبيل به دنبال بربري گشتيم كه روايت شده هركس به اردبيل برود و بربري اش را نخورد ،  عذاب قبرش شديد خواهد بود
و زديم به جاده و وقتي در دوراهي  بودالالو  رها دوباره پيچيد در جاده نئور فهميدم كه چقدر دنياي ادبي و مجازي ما خالي از توصيف رفاقت هاي زنان است
برخلاف دوستي هاي مردانه كه ادبيات و سينما و تاتر را   تا خرخره پر كرده اند
شب قبل  به رها گفتم كه هيچ عكس دلنشيني  از درياچه نگرفته ام و رها گفت كه ما دوباره به درياچه بر مي گرديم و من ناميدانه گفتم خودت مي داني كه اين اتفاق نمي افتد
اين بار در سكوت جاده رو به آسمان را بالا رفتيم و رها به عمد سر آخرين پيچ نگه داشت تا هيجان مرا ببيند
درياجه در زير نو صبحگاهي مي درخشيد و هيچكس نبود، ابرها روي ان سايه مي انداختند و رطوبت باراني منتظر در هوا مي چرخيد و گلهاي طلايي درخششي روحاني پيدا كرده بودن
صبحانه را رگبار تند و كوتاهي خورديم و من مدام به آسمان مي گفتم ، باشه بابا قبول به ان طرف درياچه نمي رويم
اخه پررو شده بودم و به رهايي كه دل و كمرش درد گرفته بود اصرار مي كردم كه برويم آن طرف كه باران گرفت
در عوض به روستايي كوچك رسيديم كه پر از اسب و گل و پرنده بود، روستا با سنگهاي كوه يكي شده بود و تركيب اين رنگ خاكي با زردي گلها و آبي آسمان، 
زيبايي انتها دارد؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠