و براي من تجسم "حسرت" شده است

اخر هفته مي رفتم كوه، دانشجو كه بوديم، كار خطرناكي بود اگر دانشگاه مي فهميد، اگر گزينش مي فهميد، به همين دليل از بي راهه مي رفتيم، كوه امن بود، در مناطق كرد نشين كوه هميشه امن است، به همين دليل صبح زود يواشكي از خوابگاه بيرون مي آمدم و از لاي سيم ها رد مي شدم و مي زدم به كوه
يك روز در روي صخره ها ،در لابلاي سنگ ها ،بزرگترين گل كوهي عمرم را ديدم، كوتاه بود و ارغواني ، با خالهاي سفيد روي آن و گلبرگ هاي ضخيم،  در همان عمر هيجده سالگي اينقدر كوه رفته بودم و گل ديده بودم كه بدانم "يگانه" بود، تمام اطراف را به دنبال "دومي" گشتم اما نبود،
بنابراين دست به كار شدم، با دست و ناخن اطراف گل را خالي كردم، مي دانستم چنين گل بزرگي بايد ريشه اي بزرگ و يا شايد حتي پيازي داشته باشد، هرچه عميقتر مي رفتم، بي فايده تر بود، خاك و سنگ سفت و گل ريشه دار بود، ناخن هايم خونين شدند و انگشتانم زخم و من به ريشه نرسيدم و آخر گريه كنان ، نا اميد شدم و  چاله را پر كردم  و دست از كاركشيدم، حتي دوربيني نداشتم كه عكسش را بگيرم 
حالا من مانده ام و تصوير گلي به رنگ ارغوان در زمينه خاكي كوه و عطري سنگين در مشامم و به تدريج در اين سالها، به شك افتاده ام كه آيا روزي روزگاري دختري در دامنه  كوهي با گلي بزرگ و ارغواني ملاقاتي داشته است يا نه؟

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠