۳۰ تیر ۱۳۹۳

والله كه متلك بود ، نمي دونم شنيد؟ شرمنده شد؟

همكلاسي در دوران ليسانس داشتم، كه نوع خاصي از سندروم  داون داشت كه آسيبي به هوشش نرسيده بود، فقط قد بسيار بلند و چهره اي با همان مشخصات - حالا كمي زمخت تر- داشت به همراه يكسري بيماري هاي عجيبتر ، مثلا دستانش مدام خيس مي شد آنقدر كه نمي توانست يادداشت بر دارد و كاغذها خيس مي شدند
با آن چهره و اندام  به شدت كاريزما داشت، همه دوستش داشتند ، اساتيد، دانشجوها، كارمندها و هيچكس از همراهي با او در كوچه و خيابان شرمنده نمي شد 
بيست سالي گمش كردم و به مدد اينترنت و فيس بوك ذره ذره دوستان را جمع كردم و در وايبر گروهي راه انداختم و اين رفيق قديمي هم پيدا شد، همه ازدواج كرده و بچه دار و حتي بعضي ها بچه هايشان دانشجو شده بود  ، دخترك طبعا ازدواج نكرده بود و مربي پرورشي شده بود و مي توانستم حدس  بزنم كه دخترها دوستش دارند و با او واليبال بازي مي كنند 
در اين شبهايي كه خاطرات دانشجويي را به يادمي آوريم وبچه ها از شوهر و بچه و كار و درس مي گويند ،او در بين اين همه جمله هاي وايبري پراكنده ،گفت كه در اين سالها سرطان سينه گرفته 
و جراحي كرده
 و تصادف كرده 
و به كما رفته
ستون فقراتش را جراحي كرده
و با شادماني اضافه كرد : اين خداهه خيليييي منو دوس داره 
و به شوخي هاي كلامي اش ادامه مي داد



هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...