روز اولوفرودگاه ها

خيلي غمگين شروع شد چون خاطره دوربين فول  اچ دي داشت اما به دليل دوري را به دستم نرسيد،

كيسه خواب سبك اما جور شد و يكي از بچه ها هم لطف كرد و مرا به فرودگاه رساند، در راه مي گفت : يادم باشد برگشتن سري به عمه ام بزنم
پرسيدم عمه ات فوت كرده
گفت اره، مرده شور نيست
حالا تو فرودگاه امام مگه پاركينگ گير مي ياد، حالا اين مسوله مي گه به اون يكي رشوه بديد كه كارتون راه بندازه منم هزار و پونصدتومن دادم اقاهه گفت كم نيست؟ منم جا خورده بودم تو عمرم رشوه نداده بودم، معلوم شد اسكلي كه بنده باشم تراول پنجاه تومني دادم
همانطور كه انتظار مي رفت الهام در دقايق اخر رسيد، و كلي استرس به من وارد كرد، البته من گل گاو زبان  خورده بودم
و همچنان ريلكس به نرسيدن او و يا ممنوع الخروج بودن خودم فكر مي كردم و سعي مي مردم از نوع لباس هم وطنان بفهمم به كدام كشور مي روند، خداييش كشوري هست كه اين كفشهاي پاشنه بلند پوزه دار در آن مد باشد؟ رفيق جلب ما هم علاوه بر اينكه مرا رساند با بليط جعلي هم وارد شد و شروع كرد به زدن مخ متصدي كه اشيا ممنوعه را بالا ببرم، گفت اشيا را ببينم و با ديدن اسپري فلفل و چاقو ضمن دار و فندك اتمي  وحشتزده بدون كارت پرواز مي خواست كوله را ببره بالا
بالاخره 
الهام هم رسيد  هر دو كوله  را تو بسته بندي به هم چسبانيدم كه اگه گم شد ، هر دوتاش با هم گم بشه
ر
 و همچنان كه انتظار مي رفت متصدي پرسيد:  مغولستانو از كجا پيدا كرديد؟ و اي ول چه پررو هستي
و اونجا مي رويد چي كارو  و چه جراتي داريد و ما نگران كه اقا بي خيال به دلار مسافرتي نمي رسيم ها
از شر اينا كه خلاص شديدم دوان دوان به بانك رسيديم كه يك كارمند خوش اخلاق اواز خوانان اسمهايمان را صدا مي كرد: الهام، الهامممممم، الللللهامممممم
خنده زنان و دوان دوان به گيت خروجي رسيديم و سوار شديم ، هواپيما تركيش بود و مقصد استانبول اما معلوم بود مسافران مانند ما ترانزيتي هستند،صندلي ها تنگ بودن
و غذا هم معمولي و همسفران ايراني هم كه در راهرو بالا و پايين مي رفتند و الهام همش نگران كه به پرواز دوم نرسيم و من مست منظره جزيره هاي استانبول در زير نور خورشيد
خدايا من چقدر اين كشور را دوست دارم، يك تابستان من سه ماهش را در تركيه زندگي خواهم كرد و سراسر ان را با دوچرخه خواهم گشت ، اين خط ، اين نشون 
از زمان پياده شدن از پرواز تا رسيدن به گيت  يك دو ماراتون بود كه فقط چهره هاي گذراي ملل مختلف را به ياد دارم و چشمانم كه هر كلمه لاتيني را اولان باتور مي ديد، سراناجربه گيت ٣٠٧ رسيدم و معلوم شد كه هواپيما تاخير دارد
دو تايي نشستيم روي صندلي و به ضربان قلبمان گوش داديم، يعني اگر تاخير نداشت ما باز هم جامانده بوديم
اقا من عاشق فرودگاه اتاتورك در فصلهاي توريستي هستم، آدمها از هر نژاد ر رنگ با انواع مدل پوشش بخصوص در زنان، ادم در فرودگاه خيلي بيشتر مي فهمد كه برتري قومي و مذهبي و نژادي معنا ندارد
گروه كشيش هاي خنداني كه مدام مي خوردند، دخترهاي برنزه و باريك بلند مو طلايي، پاكستاني ها با شالهاي براق و پيراهن هاي بلند، عربهاي سياهپوش، سياهپوستهاي مو فوفوي  و الماني هاي بلند، 
حالا فكر كن وسط اين همه همكار بيست سال پيش من مرا شناسايي كرد، البته حالا ديگر بازنشسته شده بود و گرين كارت داشت و انگليسي مي پراند
از قيافه هاي مغولي كه زياد و زيادتر مي شدند فهميدم كه نگران گيت نباشم اما فهميدم كه تصوراتم را درباره اين قوم بايد تغيير دهم، اينها خيلي شيك و مدرن و خوش هيكل بودند
طبق معمول توريست هاي غربي از مغولها بيشتر بودند و من لذت مي برم از لباس و وسايلشان در سفر، اين ملت براي همه چيز و همه جا و همه وقت، وسايل متناسب با ان را استفاده مي كنند بالاخره راه  افتاديم و سوار هواپيما شديم، از قبل مي دانستيم كه براي پروازي طولاني اماده باشيم اما صندلي هاي ناراحت و باريك و تنگ حسابي نگرانم كرد،
خوشبختانه فيلم هم داشت و مهماندارهاي  مغول با گونه هاي برجسته حيرت انگيزشان
براي گذراندن اين زمان دردناك، دو تا فيلم مزخرف ديدم ، خدايي جاني دپ چرا ومپاير مي شه؟ يك شام و يك صبحانه خوردم سه بار نوشيدني خوردم ، يك بار پياده شديم و قرقيزستان يك ساعت مانديم و اقا مگه تموم مي شد؟ ملت الكي مي رفتن دستشويي تا از خشكي بدنشان بكاهند و من اخر كار يك قرص خواب اور خوردم  كه به جاي اينكه خوابم كند منگم كرد
حالا اون وسط ها الهام مي گفت بيا اين پتو و بالشها را هم دو در كنيم به درد جهيزيه خواهركت مي خوره، اخه اينا هم فيروزه اي است
كلي هم مي خنديد به من كه تمامي غذاهاي قابل حمل را تا مرد بغل دستي رفت دستشويي يواشكي مي انداختم در جليقه پر ازجيبم براي زمانهاي كه در استپ هاي مغولستان داريم از گشنگي داريم
سرانجام از ميان ابرهاي زيبا به مناظر متفاوت مغولستان رسيديم، زمين سرسبز در وسعت زياد با خطوط پراكنده رودخانه ها روي آن
و خالي خالي  سكنه، هراز چند كيلومتري دو سه چادر ديده مي شد
هواپيما بر روي خانه هاي مرتبت و خيابانهاي موازي پايين آمد
و ما در قسمت كنترل پاسپورتها ايتنقدر خنگ بازي دراورديم كه مرد جوان و خندان خودش فرم داد، فرم اشتباه را گرفت و فرم جديد را پر كرد و عكسهاي ما را چسباند و برد براي ويزا، خانمها همه كاملا شيك و اداري با كفشهاي پاشنه بلند و دامن هاي سرمه اي تنگ، احساسي از تميزي و كار درستي را القا مي كردند، سرلنجام ويزا صادر شدو شصت دلار هم داديم ودويديم به دنبال كوله ها كه ديدم اين بار گم نشده اند و تا از خروجي بيرون امديمميزبانمان را ديديم كه با ماشيني بزرگ و سفيد با شلوارك و بلوزي سفيد خندان عينكي منتظر ماست، خدا پدر كوچ سرفينگ را بيامرزد
و هوا بهار شيراز بود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا