روز دوم اولان باتار

 
 
 
از خيابانها عبور مي كرديم و الهام با ميزبان صحبت مي كرد، رانندگي مردم كاملا بر اساس قوانين و ملايم بود، بيرون شهر پر از آبارتمان و ساختمانهاي بزرگ بود، مدل مسكن مهري، 
همه چيز نو ساز بود، رودخانه اي باريك از گوشه شهر مي گذشت،درخت در شهر كم بود اما تلاشهايي براي گلكاري ديده مي شد، كلا طبيعتش خيلي شبيه ايران بود، حتي بابونه و گل گندم در بين علف هاي هرز آن بودند، و ساختمانهايي با نام تمامي ماركهاي معتبر روي آن، و همچنان زنان شيك پوش مرا حيرتزده مي كردند،
به خانه ميزبان رسيديم و تلاش او براي آموزش نامش به ما مضحم بود، اخر تايپ كرد و ديديم نوشته زولبو، ولي ما كلا چيز ديگري مي شنيديم
بعدا فهميديم كه  اينها حرفي دارند كه ما بين ز و ج است
در خانه صورتي رنگ زوابو با مادر و پدرش اشنا شديم، دو برادر داشت كه در امريكا و چين بودند، خانه كاملا شبيه ايران دكور شده  بود اما تريپلكس بود، طبقه اول اشپزخاته و هال، طبقه دوم دو اتاق خواب و سرويس و حمام ، طبقه سوم، دو اتاق بزرگتر و انباري
كاغذديواري ها هم يك عالم رنگ مختلف ، شايد زيبا و هماهنگ نبودند اما گمان مي كنم كه محله پولداري بود و جنس ها همه گران قيمت
زولبو مي خواست برگردد سر كارش به خاطر ما مرخصي گرفته بود بنابراين كوله ها را گذاشتيم در اتاقي كه به ما لختصاص داده بود و دوباره سوار شديم، زولبو ما را به سمت مركز شهر و ميدان چنگيزخان برد، طبعا نام چنگيز براي آنان پر از احتران و ستايش بود و بعدا فهميدم كلا تنها افتخاري كه دارند است،
ساختمانها مرا به ياد شهرهاي اروپايي مي لنداختند همان رنگ زرد و همان پنجره هاي چهارگوش
براي خريد سيم كارت زولبو ما را به يك فروشگاه چهار طبقه برد و سيم كارتي مخصوص توريست ها با اينترنت گرفتيم و او هم برگشت سر كارش، در قسمت مواد غذايي بطري اب گرفتيم كه نمي دانم به دليل غذاي هواپيما يا هرچي ما در تشنگي مدام بوديم،قيمت مانند ايران بود و فهميديم ١٠٠٠ تاي انان ١٧٠٠ تاي ماست
بعله حتي مغولستان هم پولش از ما ارزشمندتر است
و بقيه چهار ظبقه رسما فك ما را به زمين چسباند، آقا مارك، آقا قيمت متعادل، اينا جهنم يك خوش سليقگي شديد در تمامي مغازه ها ديده مي شد و فهميديم منبع لباسهاي اين زنان خوش پوش از كجاست
چكمه ها ، تنوع رنگ لباسهاي بافتني و جنس هاي با كيفيت، شانس اوردم قيمت ماركها مانند ايران بود واگرنه تمام پولم را خريد مي كردم و بر مي گشتم ايران
از فروشگاه به سمت ميدان پياده روي كرديم، زنان بعضي چتر آفتابي گرفته بودند، توريست زياد نبود ولي مردم اصلا خيره نمي شدند و كاملا عادي برخورد مي كردند، فقط طبق معمول  مي پرسيدند هندي هستيد؟ پيرمرد پزشكي كه مي دانست احمدي نژاد رفته و روحاني آمده و از علاقه اش به اتاتورك مي گفت، كه فكر كنم با شاه اشتباه گرفته بود
افتاب گرم بود اما سايه خنك و دلچسب
در ميدان اصلي مجسمه اي اسب سوار از يك قهرمان ملي و مجسمه عجيب بزرگ و پر هيبت از چنگيز خان، در بالاي صندلي بزرگي نشسته بود
اينقدر بزرگ كه در كادر دوربين جا نمي شد
گمان نمي كردم كه روزي با چنگيز عكس يادگاري بگيرم
سعي مي كردم تاريخ را به ياد نياورم و تمدني كه با حمله او حندين سال به زير زمين رفت، و هرچند شكوهمند تر برگشت، كلا ايرانيان تمامي اقوام پيروز را در خود حل كردند، مثلا فكر كرديد گوهرشاد و شاهرخ ايراني بودند؟
اما آن همه انساني كه كشته شدند و سرزميني كه ويران شد چه؟
به طبقه پايين ساختمان كه يك موزه بود رفتيم و خنده دار بود
پوسترهاي از نگارگري ايران بر در و ديوار بود با نوشته هاي فارسي در اطراف آن
يعني طفلكي ها براي خلق تاريخ هنري هم بايد از  كشورهاي تسخير شده مدد مي گرفتند، تمام حس بدم از بين رفت،  اينها هم مانند ما بايد به گذشته اي بسيار دور افتخار كنند، و دقيقا نقشه اي بزرگ از جهان زير سلطه چنگيز مرا به ياد نشابه همين نقشه در دوره هاي مختلف ايران مي انداخت
مقداد زنگ زد و بيرون رفتيم، مقداد پسر افغاني به همراه دوست دخترش زهرا به دنبالمان آمده بودند تا در شهر ما را بچرخانند
زهرا تا نوجواني ايران و كرج بوده اما مقداد تا دبستان، بعد به افغانستان برگشته و حالا بورس مغولستان را در رشته روابط بين الملل گرفته بودند
هر دو به شدت صميمي بودند لهجه زهرا هنوز ايراني بود ولي مقداد اصالت خود را داشت و از واژه هايي چون اين بنا بسيار مقبول است و صبح هنگام استفاده مي كرد
قدم زنان با آنان به سمت معبدي در همان نزديكي رفتيم
با وجود سختي هاي مه مردم ايران ديده بودند، ايران را دوست داشتند، بخصوص زهرا كه هنوز سريالهاي ايراني نگاه مي كرد، اما اينقدر مقداد مغولستان را  دوست داشت كه مي خواست بورس فوق همينجا بگيرد و بماند
معلوم شد مه ازجمعيت سه مليوني مغولستان ، نصفش در پايتخت هستند، كار براي همه هست و همانطور كه حدس زده بوديم در شهر فقيري وجود ندارد، مردم از چين به خاطر سالها جنگ متنفرند و روسها را دوست دارند، اينها هم چون ترك ها و تاجيك ها رسم الخط قديمي رابا فونت جديد مي نويسند كه در اينجا حروف روسي بود، ولي بعد از استقلال رسم الخط قديمي در مدارس به صورت چند واحد تدريس مي شد
و عجيب آشنا بود اين خط قديمي آنها
نيمي از قديمي ها هنوز روسي بلد بودند صحبت كنند
و مد از اروپا و بخصوص كره جنوبي وارد كشور مي شد، 
هوا گرم شده بود و آفتاب اذيت مي كرد كه پيچيديم در خياباني كه انتهاي ان معبد بزرگي بود، كه بالاي بلندي قرار داشت، نام معبد قندن بود ، جلوي معبد پر از كبوتر چاهي بود و مردم به آنها دانه مي دادند،و عكس مي گرفتند، الهام از ارتباط بين كبوترچايي و مكانهاي مذهبي دنيا مي پرسيد و مقداد از مزار شريف مي گفت  كه سفيد هستند و اگر كبوتر چاهي هم به آنها بپيوندد سفيد مي شود،
يك روز هم من به افغانستان خواهم رفت يادتان باشد
وارد معبد كه شديم گفتند كه نمي شود عكس گرفت، من و الهام بليط خريديم و مقداد و زهرا هم خودشان را مغولي  جا زدند وارد شديم
من به عمرم هيچ معبد بودايي  نديده بودم و شايد به همين علت برايم تجربه جديد و عجيبي بود  در واقع وجود يك بوادي بيست متري مفرغي كه با روكش طلا پوشانده شده
براي من به شدت حيرت انگيز بود، گمان مي كنم كه ابتدا مجسمه ساخته شد و سپس  ساختمان را دورش بنا كرده بوده اند، آن لوله هاي طلايي هم كه براي عبادت  مي چرخاندنشان هم صداي جالبي داشت،
بودا در ان بالا با چهار دست ايستاده بود، دو دست در اشاره اي با يكديگر و دو دست كه چيزي را حمل مي كردند،
و در روي ديوارها هزاران مجسمه بوداي نشسته كه بهراين بوداي بزرگ خيره شده بودند، نمي دانم بيشتر پر هيبت و هولناك بود تا روحاني و 
عكسيرداري ممنوع بود اما اصلا نمي شد خاطره اي از اين سيماي مسلط بر ندارم كه برداشتم
و اصلا نمي توانستم از فكر بوداي باميان بيرون بيايم، اين تصويري كه مرا مقهور كرد بيست متر است و بوداي باميان ٥٨ متر بوده است، اينطور كه مقداد مي گفت
همين يك كار براي لعن اسلام طالباني كافي است
كبوترها تا داخل معبد هم آمده بودند و بر دستان بودا مي نشستند
سرانجام فضا را رها كرديم و قدم زمان به معبد ساده تر و كبوترهاي بيشتر سر زديم، بامزه مردان مغول كه وقتي گرمشان مي شود بلوزشان را بالا مي زنند و شكمشان را برهنه مي كنند و ما مدام شكم گرد و قلمبه مي ديديم
بچه هاي مغول هم كه كلا عروسك هاي متحرك بودند ، عزيز و چشم باريك، خداييش من موندم از اون شكاف باريك اينا دنيا را چطور مي بينند، من حق مي دم با جراحي  اين شكاف را باز مي كنند،
در ضمن قدم زدن، مقداد و زهرا به سوالات بيشمار الهام درباره نقاط ديدني مغولستان جواب مي دادند، من از صميميت آنها، محبتي كه به هم داشتند و برخودشان لذت مي بردم و نمي توانستم به بلايي كه در اين همه سال بر سر هموطنانشان اورديم، فكر نكنم
در جلوي ساختمان محل كار زولبا با مهربانان خداحافظي كرديم و در ايستگاه اتوبوس منتظر زولبا مانديم و پاهايي بلند و برهنه دختران جوان را ستايش كرديم، بامزه اينكه شاگرد راننده اتوبوس ها و ون ها خانم بودند و با صداي بلند مقصد بعدي را اعلام مي كردند و پول مي گرفتند، خيلي هم شيك و مجلسي
زولبا از ساختمان شيك و خوشگلش بيرون آمد و ما را به خانه رساند، گفت كه حوالي ماهي دو هزار دلار حقوق مي گيرد و فوق ليسانش را در ايتاليا خوانده است، 
در خانه مادرش برايمان پلو خوشمزه اي درست كرده بود  كه با چنگال خورديم، بعدا فهميدم قاشق دارند اما براي مصارف ديگري است
حمام طبقه سوم هم گرم بود و ضروري و و پاهاي دردناكم را مرهمي بود اب داغ و بعد با ژلوفن  در اتاق خنك زير لحافي بيهوش شديم
 
 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠