روز سوم من و چنگیز خان





زولبا از محل كارش به خاطر ما مرخصي گرفته بود، و صبحانه اي با تخم مرغ و  كره و مربا  و قهوه اماده كرده بود، البته اينها هميشه ميلك تي يا چايي و شير مي خورند ولي هم چاي سبز و هم چايي سياه را دارند
 
شيريني و نانشان هم مانند خودمان بود، حتي گياهان آپارتماني شان هم آشنا بود
 
بعد از صبحانه ماشين زولبا در طرح ترافيك بود به همين دليل پدرش ما را به ترمينال رساند براي خريدن بليط بقيه مسير، كلا اينطور كه مقداد و زولبا مي گفتندهيچ هايك در مغولستان شايع نيست
 
شهر حقيقتا بدون درخت است، همانند استپ هايشان اما از هر جايي شهر كوههاي سبز در دوردست ديده مي شدند
 
تلاش دولت براي كاشتن درخت مشاهده مي شد اما خيلي هنوز كوچك و كوتاه بودند، به گمانم با اين سرعتي كه اين شهر رو به رشد است  در سالهاي دور سئول ديگري خواهد شد
 
در ترمينال بليط خريديم براي شهري در كنار درياچه  و برگشتيم خانه
 
زن داداش زولبا به مسافرت به چين رفته بود و پسر يك ساله اش زولبا و مادرش نگهداري مي كنند، نام پسرك روم به ديوار گلاب به روتون دول است، و يك تكه گوشت   گرد است كه در خانه لول مي زند و نه مي خندد و نه گريه مي كند، فقط به درد به سيخ كشيدن مي خورد اينقدر كه تپل است
 
حالا مادر زولبا پسرك را اماده كرد كه با هم به ديدن بنايي معروف در بيرون شهر اولان باتور برويم
 
از شهر پر ترافيك خارج شديم، با وجود اين همه زمين همه در مجتمع هاي آپارتماني زندگي مي كنند، 
 
حتي زولبا كه اوضاع مالي خوبي دارند، خانه شان حياط ندارد
 
در مسير استپ ها بودند و درخت هاي نوك تيز ماج روي نوك تپه ها منظره اي زيبا و تكرار شونده
 
گله هاي اسب هم براي خودشان مي چرخيدند، چاق و بزرگ، مردم هم عشق ماشين بزرگ بودند، همه شاسي بلند
 
كلا تصورم از مغولستان خيلي به هم ريخته شده است و نمي دانم اين خوب است يا بد
 
در كنار جاده جوانان قارچ و نوعي ميوه ريز و قرمز مي فروختند و ما مي خنديديم كه مگر در اين مريخ سبز رنگ چيزي هم به عمل مي آيد
 
انقدر رفتيم  و برادرزاده زولبا هم كه عاشق الهام شده  بود و از سر كولش بالا مي رفت و اب دماغ به او مي ماليد و من مي خنديدم تا رسيديم به شخص شخيص چنگيز خان در پهنه يك دشت
 
بسيار زيبا بود، مجسمه اي فلزي از چنگيز در بالاي ساختماني بزرگ كه سوار بر اسب ، دست و عصاي معروفش را بالا برده بود
 
و من به سقف فرو ريخته مقبره كورش فكر مي كردم، به مجسمه پا شكسته  شاپور
 
از درگاهيي كه بالاي سرش سواراني  به رديف بودند عبور كرديم و پدر زولبا پارك كرد،
 
پله هاي طولاني تا بنا ادامه داشت و پايين پله ها عقاب هاي معروف مغولستان را روي دست توريستها مي نشاندند و عكس مي گرفتند، با اينكه  از اين اداهاي توريست پسند خوشم نمي آيد اما وقتي عقابها بالهايشان را باز مي كردند، وسعت و شكوه و عظمتشان حيرتزده ام مي كرد، من به عمرم عقابي را از نزديك نديده بودم
 
حتي در اين اسارت دردناك هم چون پادشاهي پير اما همچنان پر هيبت بر بالاي چوب نشسته بود و در ميان پرهاي سفيد گردنش سر مي چرخاند
 
به شعر زيباي عقاب و كلاغ فكر مي كردم، عقابي كه ترجيح داد كوتاه زنده كند اما مردار نخورد
 
ضرب المثلي شيرازي ها دارند كه  از اين داستان گرفته شده در زمان پس زدن پيشنهادي پست استفاده مي ككند،
 
هزار سال از بي گوشتي بميرم، كلاغ از دور قبرستون نگيرم
 
از پله ها بالا رفتم، دو سوار اهني محافظ ساختمان بودند و در ساختمان بسته بود، و بر گشتيم، معلوم شد كه دو ساعتي ديگر در را باز مي كنند اما ما كه لذت ديدن مجسمه را برده بوديم گفتيم كه بر گرديم، انان اصرار و ما انكار و اخر قبول كردند و راه افتادند اما به طرف شهر نرفتند، در جايي بالاتر مجسمه ديگري در حال ساخت بود، مادر چنگيز، كه هنوز به اتمام نرسيده بود اما در پايين ان چادرهايي بود كه جلوي ان نيمكت هاي بود براي فروش غذا
 
خانواده زولبا بعد از گفتگوي هاي فراوان كه ما سر در نياورديم يكي را انتخاب كردند
 
من از صاحب چادر اجازه ورود و اجازه فيلمبرداري گرفتم
 
خيلي بامزه بود، گوشت را ريز كرده و مي گوبيدند، بعد گوشت را گلوله كرده لاي خمير مي گذاشتند و بعد با وردنه گلوله خميري را صاف مي كردند
 
نان به دست امده را در روغن جوشان سرخ مي كردند و اسمش خوشو بود
 
، برگشتم سر ميز، چاي شيري، شير اسب و سس سر ميز بود كه امتحان نكردم، نان كبابي را اوردند و چه بگوييم، مزه اشنايي تون زير كباب را مي داد، همان ناني كه هميشه بر سرش در خانه ها دعواست
 
گوشت داخلش كاملا پخته شده بود و خودشان كل نان را لوله مي كردند و مي خوردند، براي من هم داغ بود و هم بزرگ، لقمه لقمه از ان مي كندم و مي خوردم
 
خوشمزه و آشنا بود،
 
برگشتيم سمت شهر و متوجه شديم كه ميزبان عزيز عمدا ناهار را كش داده است تا حتما به ديدن ساختمان يادبود برسيم كه رسيديم، موزه باز شده بود و توريست ها وارد مي شدند، آقامن كلا اعتقاد دارم بايد يك كارهاي علمي صورت پذيرد و نژاد سوئدي و ژنهايش تكثير شود، پوست هاي صاف، پاهاي بلند، موها در انواع مختلفي از بلوند، و اخر از همه چشمها، آبي عميق ترين درياها تا روشن ترين آسمان را در خود دارند،
 
حالا تصور كنيد يك اتوبوس دختر و پسر جوان سوئدي
 
بامزه يكي از دخترها پايش آسيب ديده بود با چوب زير بغل راه مي رفت و بليط را به دهان گرفته بود و نگهبان هم بليطش را پاره كرد و مونده بود با بقيه چه كند كه خود دختر بليط را به دندان گرفت و رفت
 
طبقه زيرزمين  موزه بود، خب مي دانيد آدم وقتي ايراني باشد و تاريخ و هنري تا اين حد غني داشته باشد خب خنده اش مي گيرد از دو تا سپر و چهارتا نيزه كه زدن به در و ديوار، 
 
اما تلاششان براي ساخت تاريخ براي خودشان ارزشمند است،  لباسهاي مغولي هم بود كه زنان و مردان با آن عكس مي گرفتند، يك چكمه بزرگ مغولي هم زينت بخش سالن بود،
 
بعد از پله هايي بود كه نفس زنان از آن بالا رفتم و فكر مي كردم پس الهام كجاست، كه اون بالا ديدم خانم با آسانسور رفته ، در واقع ما از يال اسب چنگيزخان بيرون آمديم، و پهنه گسترده دست زير پايمان بود و سيماي چنگيز در بالاي سرمان، همچنان هولناك و هيبت انگيز
 
و در نهايت شرم اعلام مي كنم كه من و الهام با چنگيز عكس سلفي گرفتيم و البته براي جبران ان عكسي هم گرفتيم كه عصاي چنگيز را از دستش مي گرفتيم
 
بامزه بقيه توريستها بودند كه عكس ما را چك مي كردند كه شبيه ما عكاسي كنند
 
پايين امديم و با تشكر از ميزبانان به سمت اولان باتور ادامه داديم و من به آرزوي بعدي رسيدم، در هواپيما كه بوديم من رودخانه اي را ديدم كه از ميان شهر مي گذشت و وقتي پدر زولبا پيچيد در جاده خاكي و ما رفتيم كنار رودخانه و پياده شديم، گله بزرگي از اسبهاي درشت هيكل در كنار رودخانه آب مي خوردند،  دختران جواني در رودخانه شنا مي كردند و خانواده ها در سايه درختان سفره پهن كرده بودند،
 
پاهايم را برهنه كردم و در حيرت كردم از سرمايي آب كه چه طور اين سرما را تحمل مي كردند،  هوا دلپذير بود وصداي پرندگاني ناشناس در بالاي سرمان و بادي كه مي وزيد
 
شب شده بود كه به خانه برگشتيم، و عكس و فيلمها را در هارد ريختم و باتري ها را زديم به شارژ و كوله ها را دوباره بستيم كه فردا روز ديگري بود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠