گزارش اقليت

در يك گردبادي افتادم كه از اول امسال شروع شده و سر خوابيدن ندارد،
تا اخر تير كه در رفت و آمد شهرهاي مختلفي بودم كه در آنها درس مي دادم، بعد از آن جهيزيه خواهرك را دوان دوان خريد كردم و بعدش رفتم مغولستان و در سفري سخت استخوانهايم را نرم كردم تا برگشتم فورا رفتم شيراز  و دو هفته اي در كوران راه انداختن عقد و عروسي خواهرك  مي دويدم و فرياد مي زدم و راست و ريست مي كردم، بعد فورا ترم شروع شد و كلاسها از شنبه تا پنج شنبه پشت سر هم رديف شدند و فرصت نشد من نفسي تازه كنم كه حالا با صاحبخانه به توافق نرسيدم و بايد به دنبال خانه بگردم و دفاتر املاك و ماجراهايشان بعد اسباب كشي و كارتون ها و داستانهايش
مدتهاست از خودم بي خبرم و منتظر فرصتي تا سرم را از آب بيرون بياورم و نفسي بكشم
و با اين همه شادمانم،
بابت پاييزي كه در انتظار ديدار من است با لشكر زرد و قرمز و نارنجي اش

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا