به محك كمك كنيد، به اينها خيلي كمك كرده بود

تا از در كوپه وارد شدم فهميدم، كله و ابرو بي موي كودك با جاي جراحي بزرگ روي سرش و چشمهاي تا به تا شواهد معتبري از غده سرطاني در مغز بود
پانزده ساعت راه تا تهران فرصت زيادي براي آشنايي با خودش و مادرش
دخترك نقاشي مي كشيد و در منظره اي كه كشيده بود
خورشيد گريه مي كرد و اشكش مانند باران از ميان ابرها  بر روي سر خانه اي مي ريخت كه دخترك خندان درون آن ايستاده بود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟