روز پنجمسوارکاری

 
از خواب كه بيدار شدم بر روي كاجهاي پشت پنجره اتاق زير شيرواني آفتاب تابيده بود، در مهتابي چوبي  رو به دودكش هاي خانه هاي دوردست صبحانه  خورديم 
  زن و شوهر وسايلشان را بسته بندي مي كردند، از آنجا كه تلفظ نامهايشان سخت بود من و الهام براي هركس نامي اختراع مي كرديم، به خاطر مدل  كت واكينگ راه رفتن خانم و حفظ و نگهداري ژست و پرستيژ در هر وضعيتي نام ملكه را براي خانم و براي شوهر بامزه اش نام تپل را انتخا كرديم،
 
در اين كشور وسايل سفر خيلي جدي است، تمام خانواده هايي كه در راه ديديم، چادر، صندلي، اجاق و كيسه خواب داشتند، كاملا حرفه اي به سفر مي روند 
 
اينها هم كلي دشك و لحاف سفري بار ماشين كردند و به شهر بازگشتيم، در شهر من در همان مدت كوتاهي كه در خانه شان بودم موهايم را شستم كه بدون آب مي ميرم و حتي يك پست هم پابليش كردم اما متاسفانه همه به سرعت اماده شدند و زديم از شهر بيرون، در راه خواهر ملكه را هم كه دكتر دندانپزشكي بود سوار كرديم و فورا اسم خاله را برايش انتخاب كرديم، خاله از ملكه بزرگتر، تپل تر و مهربانتر بود، در بيرون شهر فروشگاه رنجيره اي بزرگي بود كه زن و شوهر خيلي سريع و حرفه اي تمام مواد مورد نيازشان را خريدند و منهم تمام مدت باتري هايم را به پريزهاي فروشگاه مي زدم، قيمت ها شبيه ايران و شايد يك كمكي ارزانتر بودند اما جنس ها خوب و با كيفيت و همه چيز ، تقريبا هرچه مي خواستي در آن يافت مي شد
 
ما هم براي خودمان خريد كرديم اما با ملكه هم شرط كرديم كه هرچه با آنان خورديم حساب كنند،
 
و سفر آغاز شد، به دليل شباهت مناظري كه تا به حال از مغولستان ديده بودم با الهام شرط مي بستم كه اينها مي روند يك جایی عين محل كلبه خودشان و آنجا چادر مي زنند و چه اشتباه شيريني كرده بودم،
 استپ ها آغاز شدند و درخت هاي كاجي در دوردست كه مانند سواراني منتظر بر لبه تپه ها ايستاده بودند و گاهي شره مي كردند به ميانه دره، گاهي فقط يك سوار بر پهنه دشت ايستاده بود، بعضي وفتها تنها سركي مي كشيدند، اين ريتم نا منظم و تكرار نشدني درختان منتظر، حيرت انگيز بود 
 
هوا ابري شد و باران گرفت، زنان و مرداني در زير باران شير اسب و گاو مي فروختند كه شير اسب سه برابر قيمت شير گاو بود، تقريبا اين خانواده هر جا شير ديدند خريدند و خوردند و براي من كه تحمل لاكتوز ندارم مدام رد كردن تعارفشان خيلي سخت بود،همجنان باران مي باريد و پسربچه هايي با چانه هاي لرزان ميوه اي جنگلي مي فروختند، ملكه بعد از كلي بالا و پايين كردن بالاخره يكي را انتخاب كرد و معلوم شد كه ميوه مورد نظر همان توت فرنگي هاي وحشي است كه در ماسال همه جا سبز مي شد، حالا شايد كمي شيرينتر از آنها
 
همچنان در جاده زيبا مي رفتيم كه به تپه كوچكي ساخته شده از سنگ ريزه  رسيديم، معلوم شد كه مكاني مذهبي براي دعا كردن است، به همراه ملكه سه دور دور تپه چرخيديم و به توصيه او دعا كرديم كه سفر خوبي داشته باشيم، جالب اينكه مردم پول هم زير سنگها گذاشته بودند، نمي دانم غبارروبي اينجا را چه كسي انجام مي دهد، و پولها چه مدت در زير باد و باران باقي مي مانند
 
عصر شده بود كه تپل در يكي از شعبه هاي فروشگاهي كه ملكه در آن كار مي كرد، توقف مرد تا من تمام باتري هايم را كه هنوز پر نشده بودند به شارژ بزنم و در اين مدت به رستوران فروشگاه رفتيم و غذا سفارش داديم، قيمتها منطقي بودند مثلا شش هزارتومن براي يك پرس ماكاروني خوشمزه به همراه نوشيدني كه گويا آب كشمش بود!
 
بعد از غذا 
 
مسير از شكل جاده  اسفالته خارج شد و ديگر تقريبا هيچوقت ما دوباره به اسفالت نرسيديم،
 
تپل از افرادي كه هر از گاهي در جاده مشاهده  مي شدند آدرس جايي را مي پرسيد  و ناگهان يك سوار کار با لباس سنتي سوار بر اسب ديدم كه از لابلاي قرون به زمانوحاضر مي تاخت، قبل از اينكه بفهميم چي شد چي نشد سوار در غبار ماشين ما نا پديد شد و ملكه هم يكسري توضيحاتي داد كه ما نفهميديم، جلوتر كه رفتيم خاك بيشتر و ماشينها هم بيشتر شدند و  البته همه جا اسب بود، معلوم شد كه ملكه و تپل  ما را به يك فستيوال سواركاري آورده اند،
 لاستيك يكي از چرخهاي ماشين منفجر شد، تقريبا رشته رشته شد، حالا مي فهمم چرا اين مدت مدام شاستي بلند سوار مي شوند، اين كوره راهها تمامي توان ماشين را مي گيرند
 
 تا تپل و مردم غريبه اي كه به سادگي براي كمك آمده بودند، لاستيك را عوض كنند من به ديدار تازه ها رفتم، همه نوع اسب، همه رنگ، با انواع سوار كار، كودك، نوجوان، جوان و ميانسال، با انواع لباس سنتي و مدرن و تعداد زيادي تماشاچي
 
كه معلوم نبود دقيقا اين همه در كنار هم چه مي كنند، يك عالمه هم ماشين پارك شده كه اسب ها و سواركاران به آنها سر مي زدند
 
لاستيك كه درست شد و تپل كه به مردان نوشيدني داد و چون رفقاي صد ساله ال هم حدا شدند به جايي دورتر و خلوت تر رفتيم كه تنها يك چادر بود و چند اسب بسته شده، ملكه گفت كه شب را قرار است همانجا چادر بزنيم، تصور كنيد هيجان مرا وقتي بداني رو به اين دشت سبز   خواهي خفت
 
خانواده چادر قبلي با ملكه و تپل آشنا بودند، صندلي گذاشتند و با هيجان صحبت كردند و از شيريني هاي سنتي خوردند، تمامي اين انواع شيريني هاي سنتي همه مزه كشك شيرين را مي دهند، در قابلمه شان هم چند تا خوشو باقي مانده بود كه خورديم، هنوز خوشو مجسمه چنگيز بهترين بود
 
ملكه گفت كه براي ديدن مسابقه را بيفتيم، قضيه گويا خيلي جدي بود و من براي اولين بار در اين كشور پليس ديدم كه مردم را به بيرون مسير مسابقه هدايت مي كرد، دو رديف  نيمكت چوبي طولاني بود كه خانواده ها روي آن نشسته بودند و بچه ها خيلي زياد بودند، معلوم شد كه سواركاران امروز مسابقه كودكان هستند، ، ساعتي منتظر شديم و سواركاران هنوز در راه بودند و هر از گاهي بلندگويي خبري از آنها مي داد و مردم هيجان كوچكي نشان مي دادند، ابنقدر قضيه طولاني شد كه با ملكه رفتيم دستشويي، فقط تصور كنيد چطور ممكن است بين ان همه ادم و اسب  و ماشين، ادميزاد شلوارش را پايين بكشد، منكه نتوانستم ولي ملكه توانست، در واقع اينقدر دور شد كه چيزي از كنشش ديده نمي شد
 
بعد هم رفتيم به رديف چادرهاي اغذيه فروشي كه ملكه يكي را انتخاب كرد كه زن حامله تر و فرزي بود و به سرعت غذاها را از داخل چادر به دست نيمكت جلوي ان مي رساند، الهام كه غذاي گوشتي نمي خورد و اينجا هم غير از گوشت چيزي نمي خورند ، دچار مشكل شده بود اما زن مهربان مشكل را حل كرد، براي الهام خوشوي سبزيجات درست كرد و بامزه بود قيافه ده نفري كه به الهام و خوشو خوردنش نگاه  مي كردند، اينقدر كه من معذب شده بودم، البته خوشو طعم داري بود، داشت به پاي  خوشو چنگيز خان مي رسبد
 
زمان پرداخت هزينه معلوم شد يكي از آن دوستان  غريبه تپل،  پول ناهار ما را داده است، مردمان غريب و عزيزي هستند
 
برگشتيم سر نيمكت مسابقه و منتظر كه اولين سواركارها ظاهر شدند و سه پسربچه كه جلوتر از همه بودند و به اسبهاي خود شلاق مي زدند و فرياد مي كشيدند و من و الهام هم  منتظر لحظه عبورشان از خط پايان و جيغ و فرياد كه ديديم ملت خودشان تنها صداي هيجان كوتاه و مختصري ازشان شنيده شد و بعد هم رفتند،يعني شوك وارد شده بود به ما، اين همه انتظار كشيديد و يك جيغ هم نكشيديد، پس اين همه دختر فشن و ارايش كرده كه با کفش پاشنه بلند امده بودند، اين همه پليس كه مرد ديوانه را ازخط بيرون مي كرد، موزيك و بلند گو واسه چي بود؟
 
همچنان كه به ريش خودمان مي خنديدم به محل استقرار باز گشتيم، اسبها در غروب آفتاب  در كنار مزرعه بزرگ جو و غباري كه در فضا پخش بود، همه سينمايي بود كه فقط همان هيجان را كم داست
 
در انجا با اموزشهاي تپل چادر زديم، معلوم شد انها يك چادر كوچك براي من و الهام و يك چادر بزرگ براي خودشان اورده اند كه تابلو اولين بار بود از چادر نو استفاده مي كردند،
 
شب در كنار خانواده هي شير اسب به ما دادند و هي شير اسب چرخاندند  ، الهام كه رسما داشت بالا مي اورد و من لب مي زدم و بقيه را يواشكي  مي ريختم زمين،
 
حتي به نظرم اندكي هم گلو را مي سوزاند اين شير اسبي كه مزه دوغ در طويله اسبها را مي داد به قول الهام
 
شب تمامي لباسهايم را پوشيدم و حتي بادگير هم روي آن پوشيدم، معلوم بود كه شب سردي در انتظارمان هست، اما منظره اسبهايي كه در نور غروب از جلوي ما تاخت زنان رد مي شدند، فقط مي توانست يك رويايي تحقق يافته باشد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا