روز ششم مزرعه توت فرنگی

 
يخ زده از خواب بيدار شدم، در حالي كه تمام شب با حسرت به الهام درون كيسه خواب گرمش حسادت مي كردم و بر خود لعنت مي فرستادم كه در فرودگاه و در اخرين لحظه كيسه منفي ده درجه خود را با اين كيسه نازك عوض كردم، يعني رسما اين سايت ودر دات  كام را بايد هك كرد، كمترين درجه ١٩ ؟ بي انصاف هواي ديشب اگه منفي ١٩نبود حتما نه درجه بود
 
صبح به جستجوي گودالي براي پنهان شدن رفتيم، شب قبل از تاريكي هوا استفاده كرده بوديم اما حالا آفتاب تابان بود، در چادر بغلي خانم معلم زبان انگليسي بود كه شب قبل با هم گپ زده بوديم ،  جاي مناسبي را نشانمان داد، بوي عطر گياهي كوهي خودمان تمام فضا را پر كرده بود، ما به آن مي گوييم قازي آقو، شما چي گي دين؟
 
صبحانه را با خانواده خورديم كه كالباس و نان و چايي، شير بود و من به تدريج به خوردن اين چايي شير خودم را عادت مي دهم
 
ديروز فهميديم كه يكي از اين اسب خوشگلها متعلق به خانواده ملكه است و امروز هم روز مسابقه ان اسب است، براي پيروزي اسب پيك زدند و اندكي از ان را به هوا پاشيدند، نفهميدم البته شير اسب را به هوا پاشيدند يا الکل را، 
 
ملكه اما گويا برخلاف تپل چندان ميلي به ديدن مسابقه نداشت، تپل هم كه از ديدن دوستانش نيشش تا بناگوش باز شده بود، خوشحال. گروهي ريختن تو ماشين كه بروند به سراغ اسبها، ملكه هم ما را سوار ماشين كرد و گفت مي خواهيم به مزرعه توت فرنگي برويم، والا منم مزرعه را به ان مسابقه بي سوت و كف ترجيح مي دهم
 
ملكه خودش رانندگي كرد، گفت كه البته رانندگي را دوست ندارد، و من به رها فكر مي كردم كه با پرادو در اين جاده هاي زيبا چه حالي مي كرد
 
از كنار مزارع جو گذشتيم به كوههاي درخت پوش رسيديم و در ميانه دره اي دلپذير توقف كرديم، خاله و معلم زبان و بچه هايش هم با ما بودند
 
معلوم شد كه مزرعه توت فرنگي در كار نيست و هدف همين جستجوي توت فرنگي وحشي است
 
و چه كاري از اين بهتر؟
 
از جويبارهاي كوچك رد شديم  و گاوهاي خفته را بيدار كرديم و با چوب علفها را كنار زديم و يك عالمه قارچ سمي و دو عدد توت فرنگي پيدا كرديم،گويا كلا فصلش تمام شده بود يا بچه هاي محلي براي فروش دخلش را در اورده اند، مهم اينكه كلي خوش گذشت و با خانم معلم  كه نام تهران را به عمرش نشينده بود درباره شباهت ها و تفوتها ايران و مغولستان سخت گفتيم
 
كلا مفهوم داشتن چهار فصل، داشت بزرگ راه بين شهرها و وجود حجاب و ممنوعيت الكل برايشان خيلي جالب بود، اما همه مي دانستند كه گوشت ايران هم به مانند مغولستان معروف است، ولي من نمي دانستم خداييش
 
تمام زير درختان پر از گلهاي اشنا بود و ابرها هم كه مي چرخيدند و بر روي تمامي دره نقاشي مي كردند، اضافه كنيد باراني كه امد و عطر گلها را سنگين تر كرد
 
سوار ماشين شديم و به چادرها بازگشتيم و نفهميديم اين مسابقه بالاخره چي شد، همچنان شلوغ بود و ملكه به سختي جاي پاركي پيدا كرد تا به سراغ همان خانم حامله با خوشوهاي خوشمزه اش برويم، دفعه پيش در خوشو الهام فقط تره فرنگي ريخت اما ابن بار هنر به خرج داده و سبزيجات جديدي به آن اضافه كرده بود، همه مي خنديدند كه سال بعد اين چادر به رستوران گياهي معروفي تبديل خواهد شد
 
بعد از ناهار چادرها را جمع كرديم از همسايه هاي مهربان خداحافظي كرديم و زديم به جاده،
در راه تپل كه دوباره در نبود دوستانش غمگين شده بود به الهام پيشنهاد رانندگي داد، البته از طريق ملكه، چون تپل اصلا انگليسي نمي دانست، الهام هم قبول كرد و براي اولين بار با ماشين اوتومات رانندگي كرد و خداييش آبروداري كرد، تنها مشكل اين بود كه تپل مدام به الهام یاداوری می کرد که فقط با يك پا، پدالها را كنترل كند و نه هر دو پا
 
اينقدر الهام رانندگي كرد كه تبل حوصله اش سر رفت و دوباره خودش پشت ماشين نشست،
 
رسما از ميان كوره راهها مي گذشت تا به شهري رسيديم كه تپل به دنبالش بود تا لاستيك ماشين را عوض كند كه باز هم جواني غريبه به او كمك كرد تا كار را تمام كند
 
، تپل تلفني با چند نفر صحبت كرد و معلوم شد كه دارد دنبال دوستانش در اين شهر مي گردد كه پيدا هم كرد  دو ماشين جلوي در فروشگاه به ما ملحق شدند، و با ما به سمت رودخانه اي زيبا راه افتادند،






در كنار رودخانه من براي اولين بار ماهي دودي خوردم كه عجيب خوشمزه بود، با دست تكه هايش به راحتي و نرمي جدا مي شد و خوش طعم و خوش نمك بود،
باز هم دور هم پيك زدند و دوباره پريدند سوار ماشين شدند تا جاي حادر زدن را پيدا كنند كه كردند، در ساحل رودخانه اي كه گله هاي اسب تاخت زنان از ميان آن رد مي شدند در حالي كه خورشيدي قرمز در پشت سرشان در حال غروب بود، اين صحنه ها براي شما آشنا نيست، چقدر در فيلمها اين صحنه را ديده ايم، و چقدر تجربه اش با تصويرش متفاوت است، نسيم خنك شبانه، بوي رودخانه، نجواي اسبها در گوش هم
 
شبي دلپذير

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا