روزهفتم گستره سبز

 
بالاخره صبح شد، واقعا نگران شده بودم از سرما بميرم و صبح را نبينم، زيپ چادر را باز كردم و با رودخانه اي روبرو شدم كه مه از آن بلند مي شد، من به عمرم رودخانه اي كه مه از آن بلند شود را نديده ام
 
مي دانيد؟
 
بخاري سفيد از موجها بالا مي رفت و مي رقصيد، مرموز و رويايي
 
جلوي چادر نشستم و مانند موجودي آفتاب پرست سعي كردم كه تمامي گرماي خورشيد را بگيرم تا تمامي سرماي تنم بيرون رود، مه رودخانه به همراه سرماي تن من  در هوا محو مي شد
 
شگفت انگيز
 
ملكه و تپل هم بيدار شدند و تپل سوار ماشين شد و رفت، من و الهام هم به دنبال دستشويي صحرايي به پشت بوته ها رفتيم، خدا پدر اين دستمال مرطوب ها را بيامرزد، در بيابان نعمتي هستند،
 
در آب رودخانه دست و صورت شستيم ، تپل هم با سرشير و شير برگشت، شير را روي گاز صحرايي داغ كردند و در آن آب و چايي كيسه اي و برنج ريختند تا بپزد،اولش خيلي دل بهم زن بود اما خب فكر كنم نوع مغولي شير برنج خودمان باشد، حالا نه به آن خوش مزه گي
 
ملكه رفت موهايش را بشويد و به خاله هم دستور داد كه آب روي موهايش بريزد و ما هم ظرفها را شستيم، اينها مايع ظرفشوي شان اصلا كف نمي كند و ما هم به كوزت شدن خودمان مي خنديديم
 
بعد از صبحانه چادر ها را جمع كرديم، ملكه به من مي گفت حرفه اي هستي ها ، گمونم مي خواد بيشتر ازم كار بكشه، و تپل يكي از سه كلمه اي  كه بلد بود را استفاده كرد، گود
 
سوار ماشين كه شديم مثل هميشه تپل گفت لتس گو و من گفتم كه به فارسي مي شود، بزن بريم و حالا تپل مدام مي گفت،سلام عليكم، بزن بريم و خنده بازار بود، بخصوص هر وقت  كه در دست انداز مي افتاديم و او هي مي گفت  سلام عليكم صدام حسين
 
بعد از آن تا ظهر كه به فروشگاهي براي ناهار رسيديم جاده بود، 
 
جاده
 
، زيبايي
 
مرتع،
 
استپ،
 
جنگل
 
باران،
 
مه
 
دشت
 
اسب
 
پرنده هاي دريايي
 
تمامي رنگهاي سبز موجود در پالت نقاش رئال
 
نمي دانم، چشمانم چقدر جا دارد، ذهنم چقدر جا دارد
 
چقدر خدا دوستم دارد
 
در فروشگاه باتري ها را به پريز زديم و من به سراغ كيسه خواب رفتم و يكي پيدا كردم، ولي آي زور داشت، من سه تا كيسه خواب تو خونه دارم وحالا بايد صدهزار تومن بدم براي يه كيسه خواب چيني، ولي سرماي ديشب از اين تو بميري ها نبود، ضمن اينكه توي ماشين ملكه كه نگران من بود درجه هواي ديشب را سرچ كرد كه شش درجه بالاي صفر بوده و گفت كه امشب صفر درجه مي شود و  همه به من مي خنديدند كه مي گفتم روز مرگ من مشخص شد ديگه
 
الهام مي گفت الان گيس دنبال كيسه خواب مي گرده به خوسگل كه رسيديم حتما بايد كفش پاتيناژ بخره
 
سر ناهار به ملكه ماجراي كيسه خواب را گفتم با تپل در اين باره صحبت كردند و با نگراني به من گفت حتما كيسه را نشانم بده، از حس مسووليت اين زن لذت مي برم، 
 
كيسه خواب را ديد و گفت كه آن را نگيرم و به جايش پتويي با نصف قيمت نشانم داد و راضي ام كرد كه آن را بخرم، به سختي قبول كردم، مي ترسيدم كه فايده اي نداشته باشد و مجبور شوم دوباره هزينه كنم و كيسه بخرم، ولي خريدم چون از پشم شتر بود و من خاطره اي از عباي پدربزرگي دارم كه از همين جنس بود و شبهاي سرد را زير آن با قصه هايش مي گذراندم
 
 سوار شديم و دوباره منظره
 
و من به رها فكر مي كردم كه چه لذتي مي برد از رانندگي در اين كوره راههاي بي انتهاي سبز
 
و به شانس خودم كه هيچ تور و هيچ ليدري پاي هيچ توريستي را به اين ناكجا آباد هاي زيبايي كه تپل و ملكه ما را در آن مي راندند، نمي برد
 

و خنده دار اينكه در اين كشور به اين بزرگي تپل سه بار آشنا ديد، يك بار خواهر يكي بود ، يك بار عموي يكي ديگه بود و سومين بار كه ما آنقدر  خنديديم كه اصلا نگفت  كاره اش بوده است! اين طبيعي است كه آدم در ميدان ولي عصر تهران يا فلكه گاز شيراز آشنايي را پس از سالها ببيند ، آخر چطور ممكن است كه نه حتي در جاده فرعي، نه حتي در جاده خاكي كه وسط مرتعي بي نام و نشان  آدم آشنا  ببيند، فورا هم درينك و تنباكو در بياورند و گريتينگ كنند، يعني اينقد خنديديم كه خودش هم متوجه عجيب بودن ماجرا شد
 
عصر شده بود كه جلوي كلبه چوبي نگه داشتند
 
و داخل رفتيم، يعني فك كن وسط دقيقا هيچ جا، باز آشنايي بود، داخل كلبه همه چيز به اسب مربوط بود، تابلو اسب، مجسمه اسب،عكس اسب، زير سيگاري اسب، قالي فرش اسب
 
سرطان اسب
 
در ورودي خانه مردي در بشكه بزرگي با ميله چوبي شير درون ان را محكم به هم مي زد،
 
 درون خانه رسم گرداندن كاسه شير اسب آغاز شده، كاسه اي از جنس نقره  كه ته ان به شدت پر از نقش و نگار بود را مرد خانه با ملاقه اي پر از شير مي كرد و به دست مهمان مي داد، مهمان لبي تر مي كرد و كاسه را رد مي كرد به بعدي ، فقط مشكل قضيه اين بود كه اين عمل بي نهايت ادامه مي يافت يعني تا زماني كه گفتند در چادر بغلي كه به آنها گر با كسره گ مي گويند عروسي برقرار است و ما فرار كرديم از اين كلبه و رفتيم به آن چادر، در چادر دايره اي شكل  وسايل نويي چيده شده يود، كابينت، يك تخت يك نفره، يك مبل راحتي كه نايلون روي ان هنوز كنده نشده بود، يك اجاق با هيزمهاي كنارش كه دودكش ان از سقف باز بيرون رفته بود،و ميزي كه  نان و شيريني مخصوصشان روي ان چيده شده بود، كلا اين ساختماني كه با نان شيريني درست مي شود همه جا هست، گويا براي خوردن تيست براي ديدن است، حالا دوباره مراسم شير گرداندن آغاز شد، يعني رسما داشتم از جيش مي تركيدم اينقدر كه مايعات  شير به خوردمان دادند، همچنان شير اسب مزه دوغ مي دهد، حالا به همراه بوي اسب،
 
ولي مگه اين دور چرخاندن تمام مي شد، يعني بدبخت داماد تمام مدت داشت از بشكه تو كاسه شير مي ريخت، حالا اين وسط يه خانمي اومد مه فهميد ما از ايران اومديم شوري عرفاني گرفتش، معلوم شد كه او در تلويزيون مغولستان برنامه اي ديده كه مردي به نام محمد در مسابقه پيشگويي اول شده اين زن اعتقادي خاص به او پيدا كرده و حالا از الهام مي خواست كه او را برايش پيدا كند، ديگه خنده بازار شده بود، الهام بااحترام تمام به عقايد زن مي گفت كه محمد را نمي شناسد ولي پيرزن ول كن نبود حالا اين وسط داماد با احترام تمام يك تكه خيلي بزرگ گوشت را به دقت براي هر كدام ما برش مي زد و  به دست ما مي رساند و من ديدم كه رسما چربي سفيد گوشت به دستم رسيد، حالا چطوربايد بدون بي احترامي گوشت را دو در مي كردم، انقدر صبر كردم تا چشمتيزبين همه از روي من برداشته شود و گوشت را در جيبم انداختم و تا پايان سفر هر وقت الهام از حوالي جليقه من رد مي شود مي مويد، پيف چه بوي گندي مي يغد
 
پيرزن هم كه ديگر كارش به تعظيم كردن رسيده بود و ما از خنده و جيش بيچاره شده بوديم، به زور ما را برد به خانه خودش و ما دوباره با ظرف شيري  كه مي چرخيد روبرو شديم، يعني رسما به فنا رفته بوديم، نه مي شد نخورد، نه مي شد نخنديد و نه مي شد وسط مراسم رفت صحرا
 
حالا پيرزن ادرس و شماره تلفن از الهام گرفته و مدام من و او را مي بوسدو خدايي بوي خوبي مي داد، اما زماني كه اشكش هم سرازير شد حسابي شرمنده شديم، الهام خيلي جدي ادرس بهش داد و تمام جيبهايمان را پر از شيريني كرد و قول داديم محمد را برايشان پيدا كنيم و با هم عكس گرفتيم و سوار ماشين شديم، 
 
پيرزن جمله عجيبي گفت، گفت تمامي ما فرزندان زمين هستيم، چه مغول و چه ايراني
 
دوباره ماشين راه افتاد و اين تپل بي رحم هم ماشين را همچين تواين جاده بالا و پايين پرت مي كرد كه انگار مال خودش نيست
 
حالا با مثانه پر تصور كنيد اين ضربه ها چه مي كرد با ما
 
به احترام اهنگ مغولي كه تپل گوش مي داد و ما را هم تشويق به شنيدن مي كرد، سكوت كردم و به محض تمام شدن اهنگ فرياد زدم من به دستشويي احتياج دارم
 
اينها كلا با خودشان رودروايستي ندارند و به راحتي كنار جاده خودشان را خالي مي كنند اما زنها يك ژاكت را به پشت خود مي بندند و اين طوري باسنشان ديده نمي شود
 
 
 
ماشين دوباره توجاده افتاد و ملكه هم خالي بست كه در روستاي بعدي چادر مي زنيم ولي  در واقع وسط يك مرتع خيلي بعد از روستا نگه داشت ،هوا اينقد سرد بود كه چانه ام مي لرزيد، من و الهام فرياد زنان چادر را وصل كرديم در حالي كه مطمئن بودم قبل از ان از سرما خواهم مرد،
 
چادر كه نصب شد رفتم داخل و هرچي كه در كوله داشتم پوشيدم، حتي پيراهن هايم را دور كمرم پيچيدم، س تا تيشرتم را روي هم و شال ويك پيراهن را هم دور سرم و روي همه اينها بادگير پوشيدم، پتو را هم فرستادم داخل كيسه خواب و رفتم داخل و منتظر اب شدن يخ هايم شدم
 
كه ديدم نه طفلك ملكه راست مي گفت، پتو بود ها 
 
اروم اروم لرزم كم شد و گرماي لذت بخش به استخوانهايم وارد شد  و خوابي عميق 
 
 
 
 



 

نظرات

‏ناشناس گفت…
عاشقتم .

اصلا من چطور تا حالا کشفت نکردم ؟

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠