۲۴ بهمن ۱۳۹۳

مي بينيد؟

من امروز متوجه شدم كه خواهرك خوش فكري و انديشمندي داشتم و خبر نداشتم:

پسر يكي از همسايگان كه ديپلم ردي و بيكار است، سي كيلو وزن دارد و  زيرشلواري راه راه مي پوشد كه تا زير بغلهايش آن بالا مي كشد و با ركابي در حياط مي چرخد و استخوانهايش را نمايش مي دهد و هفته اي يك بار پدرش سرتاپايش را با بد و بيراه مي شويد و مي گذارد كنار تاقچه كه برود كار كند و او با آرامش گوش مي دهد و مي خورد و مي خوابد
ديشب تحت يك اس ام اس پر از غلط املايي و انشايي از بنده خواستگاري كرد!
من كه عصباني از خواب پريده ام و نمي توانم كار خاصي براي كنترل خشمم انجام بدهم
براي خواهرك تو وايبر كه بيدار بود، ماجرا را تعريف كردم در حالي كه شعله از گوش و دهانم بيرون مي زند
خواهرك در سكوت گوش داده و تنها دو جمله تايپ مي كند:

رگ زدن از قرص خوردن مطمئن تره
دلم برات تنگ مي شه خواهري

هیچ نظری موجود نیست:

پایان سفر

بعد از راین به سمت کلوتهای شهداد رفتیم، جاده بسیار متفاوت شدو شبیه اطراف شیراز، کوه به همراه واحه های سبز پر درخت، ...