گيوي سبز

صبح در خلخال بيدار شدم، سعي كردم تا جايي كه ممكن است سروصدا نكنم كه رهاي خسته بيدار نشود، يعني مي شود يك روزي منهم بتوانم اين خروس سحرخيز درونم را خواب كنم؟ صبحانه را راه انداختم، خيار و گوجه فرنگي كه جز جدايي ناپذير سفرهايمان است را خرد كرده و چايي درست مردم و نان و پنير را چيدم ووووو سرانجام صدايشان زدم صاحبخانه پرحرف هم آمد و با شور و هيجان آدرس جاهايي كه ني شناختيم را به ما داد و مدام از دست فرمون رها تعريف مي كرد كه راننده جسوري است و ما به شب قبل مي خنديديم كه صاحبخانه هم به يك سطل اشغال زد و هم ماليد به ستون در ادامه رفتيم يك تنظيم بادي و واي كه من چقدر خلخال را دوست دارم ادم در اين شهر فكر مي كند كه شيشه عينكش را تازه شسته، يا مثلا باران تازه آمده است يا hdrعكس گرفتند اينقدر كه همه چيز شفاف است و برق مي زند زديم به جاده ، رها مي گفت كه هشتصد كيلومتر اومده و من مي گفتم بيا اين هشتصد تا را در سفرهاي بعدي به سمت غرب و جنوب برويم رها مي گفت كه مي ترسيد كه در آن مسيرها جا براي خواب پيدا نكنيم و محدثه با خنده مي گفت نه شما هميشه بدون جا مونديد؟ شما حتي عبدالمناف هم جا پيدا كرديد رها قانع شد و من به كردستان مي انديشم در راه از كنار باغات كه رد مي شديم ، فروشنده ها ميوه هاي باغ را مي فروختند كه صحنه هاي زيبايي بود كوههاي گيلاس و آلبالو و بچه خربزه از گيوي زيبا هم رد شديم، هيچوقت نشده كه در ان توقف كنيم اما هميشه اين دره سرسبز محصور در كوهها جذبم مي كند ، قول به خودم كه سال ديگر حمام سنگي اش را هم ببينم داشتيم وارد جاده اصلي سرچم به اردبيل مي شديم كه پليس نگهمان داشت، حالا هر چقدر منتظر شديم نمي آيد كه بفهميم خلافمان چه بوده! خيلي طول كشيد تا پليس جلو آمد و مدارك را نگاه كرد و با وجود پلاك تهران ، تركي با ما حرف زد و رفت و همچنان حيرتزده كه جريان چيست، كمربند بسته بوديم و سرعتمان هم بالا نبود خيلي بعد پليس امد و برگ جريمه را به ما داد و منت گذاشت كه پنجاه تومن را بيست تومن حساب كرده و چراغ ترمز عقبمان خراب بوده يعني فك رها افتاد پايين: اولا كه خراب نبود، دوما از جلو چطور چراغ پشت را ديدي، سوما جريمه ده تومن نوشته بود نه بيست تومن و ما كلا جريمه ده تومني نداريم، چهارما رو اين كاغذهاي قديمي جريمه چرا؟ مبلغ جريمه را زدم تو خساب و كتاب و با خنده و حيرت از ماجرا راه افتاديم ديگر نمي شد مقاومت كرد، گيلاس ها بدجوري چشمك مي زدند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا