دشتهايي چه فراخ

خب باز هم سرچم به اردبيل، همچنان مزارع، همچنان گندمزار، باز هم ترسيدن من از زيبايي رنگها، سبزها، خاك شخم زده، قهوه اي ها، مستطيلهاي هزار رنگ ، باز هم پالت هدف از سفر همين جاده بود أنقدر رحشتزده بودم از اتمام مسير كه به خودم دلداري مي دادم در بازگشت هم از اينجا گذر خواهيم كرد اميدوارم كه خشكسالي اين مردم و سرزمينشان به دور باشد و سپيدارهاي ناگهان در ميانه گندمزاران در زيباترين نقطه ايستاديم، ذوق زده عكس گرفتيم و گيلاس خورديم و بر سر تفاوت مزه خيار با بچه خربزه و خيار چنبر يك بحث تخصصي و طولاني با محدثه داشتم كه رها گفت من بريم يا شما هم مي آييد؟ حالا به همه اين زيبايي ها اضافه كنيد باراني تند و درشت و بهاري به آنايار تماس گرفتيم و گفتيم سر اون ميدونه كه توالت داره منتظرش هستيم تا با هم بريم فندق لو و به محدثه و تئوري عجيبش مي خنديديم كه عقيده داشت اين ماشينهايي كه مي چسبونن به ما ، همگي در كودكي مورد آزار جنسي قرار گرفتند سر ميدون آناي زيبا آمد و بعد از ماچ وبوس بغل من سوار ماشين او شدم و اشتباه بزرگم را كردم و جلوي رها گفتم :چقدر صندلي ريو راحته يعني تا آخر سفر مي گفت: يعني صندلي فيبي راحت نبود؟ يعني به اين راحتي به فيبي خيانت مي كني؟ يعني نديد بديد، بي وفا، چشت بگيره اون همه جاده ها در راه اردبيل تا فندق لو اطلاعات يكسال گذشته را با آنا رد و بدل كرديم، بيماري پدرش توسعه پيدا كرده و مهلتي شش ماه به او داده اند و آنا -دختر عزيز بابا- دوراني سختي را تا پذيرش اين امر پشت سر گذاشته بود در نمين خريدهايمان را كرديم و به سمت فندق لو رفتيم و از همان ابتدا آنا نگران بود، بابونه هاي پيشاهنگ ديده نمي شدند و من دلداري اش مي دادم كه سال قبل هم اينجا بابونه نبود، جنگل را كه رد كرديم با حقيقت دردناك روبرو شديم دير رسيده بوديم بابونه ها تمام شده بودند به سرعت تلفتي را به رها كه هنوز به ما نرسيده بود خبر دادم، مي دانستم كه از من بشنود بهتر است تا ببيند سكوت طولاني كرد ، بهار مدام بالاتر مي رفت به اميد اينكه بابونه اي بيابد كه فايده اي نداشت و من در تعجب بودم كه چرا غمگين نيستم و مي گفتم سال ديگر زودتر مي اييم گمان مي كنم آن همه زيبايي برايم كافي بود و شايد از ديدن دوباره بابونه ها مي ترسيدم رها غصه دار به ما رسيد اما وقت ناهار بود و ما در بالاترين نقطه بساط ناهار را به راه انداختيم آنايار جوجه خريده بود و به سيخ زدم و رها و بهار ذغال را روشن كردند و مراقبت از جوجه ها و من و محدثه رفتيم به ديدار منظره گردنه حيران و اذربايجان شوروي در آن دورها بود و بادي شيرين مي وزيد و با خود بودي كباب را مي اورد، فهميديم كه زمان لذت ديگري است

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا