راهنماي گم شدن

آن خط باريك روي نقشه بايد ما را به روستايي به نام آب بر مي رساند و از آنجا به منجيل ، بنابراين روستا به روستا جلو مي رفتيم و حيرتزده مي شديم اين بار دشتها به پايان رسيده بودند و ما در بين كوهها ي پيج در پيج حركت مي كرديم كه درختهاي توسكا آن را نقطه چين كرده بودند، ما مدام بالاتر مي رفتيم و در حيرت گندمزار بين درختان ، متعجب بوديم كه تراكتور چطور اين بالا آمده است و هر بار رها مي گفت: همونطور كه ما اومديم يواش يواش انقدر بالا رفتيم كه به فكر يه پرچم بوديم كه به قله بكوبيم و اما از اون بالا، تمامي ان مزارع و دشتها و روستاهاي به شكل واحه هاي سبز زير پايمان بود و ما با موسيقي مي خوانديم و محدثه را دست مي انداختيم كه چون اون پشت نشسته بودم بعضي كلمات را نمي شنويد و ما به كم شنوايي متهمش كرده بوديم و تا اخر مسير هر حرفي كه مي زد تشويقش مي كرديم كه خوب با وجود معلوليت هايش از پس زندگي بر مي آيد اما خنده هايمان بند آمد زماني كه در خروج از يك روستاي زيبا به يك دو راهي روبرو شديم كه در نقشه من نبود اولا، دوما خاكي بود با اعتماد به نفس گفتم بريم راست و رها هم پيچيد راست و اين اتفاق در چهار ساعت بعدي هم افتاد يعني رسما به سوي شهر گا رانندگي كرديم، با سرعت ده كيلومتر در ساعت در جاده هاي سنگلاخي كه آدميزاد كه چه عرض كنم حتي كلاغ هم در آن دورها پرواز نمي كرد به دو راهي و سه راهي و هيچ راهي مي رسيديم و من به عنوان راهنماي تور خير سرم هيچ تصوري از راه درست نداشتم و همچنان مي گفتم: بپيج راست تمام چهار ساعت كه درونم غوغايي بود از خون اين دو تا دختر جوون كه قرار بود در اين ناكجا آباد بميرن و برگردنم بود تصوير خراب شدن ماشين و تمام شدن بنزين و غريبه هاي مزاحم در ذهنم مي چرخيد سعي مي كردم با شوخي و خنده اضطرابم را پنهان كنم رها مي گفت كه اگه اين مسير را اشتباه اومده باشيم منو اول پاره و بعد پياده مي كنه و خودش بر مي گرده و من مي گفتم من فقط از پيري و تنهايي مي ترسم، از جاده و تنهاي نمي ترسم ومحدثه خندان مي گفت كه گيسو اينقدر خوش شانسه كه يه بالگرد محققين خارجي همينجا پيداش مي كنن و زودتر از ما به تهرون رسيده رفته باهاشون مهموني سفارت نمي دونم چندين ساعت گذشته بود كه در بي راهه اي پيكاني پارك شده ديدم و رها توقف كرد و دوان دوان خود را به ماشين رساندم و صاحبش را در مزرعه اش پيدا كردم و نشاني آب بر را از او پرسيدم تا فاصله اي جواب دهد نفسم بالا نمي آمد به ماشين برگشتم در حالي كه رها و محدثه به من خيره شده بودند و اعتراف كردم كه مسير را اشتباه اومديم از انجا كه از حالت قيافه اونا متوجه شدم كه جانم در خطر است بسرعت حقيقت را گفتم تمام ان فرمانهاي بپيچ به راست من درست بوده معجزه يعني همين اما يه ١٥ كيلومتر ديگه مونده بود به آب بر كه رسيديم و هرچي فحش بود بهش داديم كه اينقدر دور و دير بود اما نفسي به راحتي كشيديم بعد از ان منجيل زيبا بود و آبي بزرگش و بادهايش و كله پاچه خوشمزه اي كه خورديم به جبران استرسي كه پشت سر گذاشته بودم و محدثه مي گفت : نگران نباش شما وقتي پير شوي تنها نمي ماني اينقدر كه وقتي مي ترسي بامزه تر مي شوي و راه افتاديم به سمت تهران گرم و شلوغ  

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا