هشتجين

طبق نقشه بايد براي رسيدن به هشتجين از گيوي گذر مي كرديم و كي بدش مي ياد اين جاده را دوباره برگردد، محدثه مي گفت من ديگه همين زيبايي ها برام كافيه برگرديم تهران در راه به تابلو سرزمين غذاي مادربزرگ خنديدم و در گيوي گفتند كه اصلا هشتچين از اينجا راه ندارد، برگشتيم به سرچم و تونلها كه به تعداد ائمه است و اگه يادتون باشه سهم بعضي از آ
نان منصفانه نبود و جدا هنوز برام سواله كدوم آدم مذهبي روي تونل اسم امام مي ذاره، خيلي بي ايماني توشه اطراف تونلها خاك سرخه و مناظر امريكايي تابلوهاي ٥٠٠ تا استراحتگاه همشون دروغ مي گن، تركيديم تا يه دستشويي پيدا كرديم كه اونم پرده دم درش داشت و باد پرده را كنار مي زد و ديوارش تا شونه هاي آدم مي رسيد وسط جاده بدون پول، بدون عابربانكي در نزديكي با بنزيني در حال اتمام ،با اهنگها مي رقصيديم ديگه داشتيم نا اميد مي شديم از پيدا كردن هشتچين كه يك تابلو كوچك و يك جاده فرعي سربالايي خاكي ديديم با ترديد به جاده نگاه مي كرديم كه برويم يا نرويم كه سروكله ماشيني از درون جاده پيدا شد، زن و شوهر جوان اطمينان دادند كه جاده فقط كمي خاكي است و تا هشتچين راهي نيست و ما زديم به جاده و مي دانم كه مي دانيد من چقدر خوش شانسم در رسيدن به زيبايي ها اما جاده هشتجين فراتر از توان من بود هر سه تايي به سه وجه مختلف نگاه مي كرديم و فرياد مي زديم، اينجارو ، اونجا رو مزارع گندم هر دو طرف جاده، جاده پيچ در پيچ، روستاهاي سرسبز در ان دورها و اسمان و كوه و بازي ابرها و مردمي مه با زبان روزه درو مي كردند نفس بر شديم تا به هشتجين رسيديم كه در قلب زيبايي ها بود در هشتجين زيبا از عابر بانك پول گرفتيم و به رستوراني كه پرده اي جلوي درش بود رفتيم خوشم مي ايد در شهرستانها در ماه رمضان نمي بندند غذافروشي ها را كوبيده و مرغ سفارش داديم و آدرس گرفتيم، از هركس مي پرسيديم منجيل، اتوبان را ادرس مي دادند و نمي دانستند ما ديوانه هايي هستيم كه از بي راهه مي خواهيم برويم، بنابريان تنها راه روستاي بعدي را مي پرسيديم صاحب رستوران با نگراني از فلاكس چايمان مي پرسيد، از اب جوش و حتي اخر كار يك قندان قند خالي كرد در كيسه مان، مهرباني اين مردمان ايران زمين از هشتچين بيرون امديم و بيرون زديم و من تابلو يك ابشار را ديدم و محدثه و رها دست و پاي مرا با طناب بستند كه به ديدن آن نروم آبشار بود مي فهميد؟ كوتاه آمدم اما قول گرفتم ازشان كه سال ديگر به ديدن اين ابشار برويم و ان پل معلق معروف از هشتجين بيرون آمديم و ديوانه تر شديم بسته هاي مكعبي كاه بر روي زمين درو شده بر زمينه اسمان فرياد زنان پيدا شديم و رها و محدثه با سمت كاه ها ديدند و انها را در هوا ريختند و من با رذالت گذاشتم كه حالشان را ببرند خيلي بچه بودم كه فهميدم ، كاه ها در دنيايي واقعي به نرمي و لطافت كارتون هايدي در مزرعه نيستند كه هيچ خارش بعدش دهان آدمي را متبرك مي كند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠