به سوي ناشناخته ها

صبح بيدار شدم و به ديدار منظره رفتم، شبنم همه جا را گرفته و رنگها عجيبتر و زيباتر شده بودند، بر روي نيمكت كنار كلبه، زير آفتاب صبحگاهي بساط صبحانه راه انداختم و رها و محدثه سرمازده را بيدار كردم، معلوم شد برخلاف كيسه خواب من آنها در زير پتوها سردشان شده است. متصدي مهربان برايمان چاي آورد و تا بچه ها سرما از تن بدركنند من وسايلم را بستم و اشغالهاي قديمي دور كلبه را جمع كردم و به راه افتاديم به ياد داشتم كه قبل از فندق لو دو راهي بود با نام آبي بيگلو و در نقشه دايره آبي رنگي ديده بودم با عبور از گندمزاران باران زده به دو راهي رسيديم و در جاده اي زيبا فرياد زنان به مزرعه اي پر از شقايق وحشي بر خورديم يادتان هست، ديدار شقايق ها همانقدر مشكل است كه بابونه ها، با اين عمر كوتاه هر دوتايشان عجيب اينكه اين شقايق ها در كنار گل گندم روييده بودند و حالا تركيب اين قرمز و آبي شگفت انگيز بود خودمان را هلاك كرديم از عكاسي و به راه افتاديم كه پيرمردي گفت باران ديشب درياچه را گل كرده و ماشين امكان رسيدن به آن را ندارد بازگشتيم به سمت اردبيل و حلواي سياه و خوشمزه ان و باز هم جاده سرچم شادمان از اينكه باز هم از آن عبور خواهيم كرد حالا بحث اين بود كه به ديدن درياچه نئور برويم يا نه، ماجرا اين بود كه من از مسير بازگشت زنجان به تهران خوشم نمي آيد و به دنبال راهي در نقشه مي گشتم كه نرفته باشيم و يك خط باريكي مابين كوهها پيدا كرده بودم كه به منجيل مي رسيد اما هرچقدر ان را به بهراه مي دادم، معرفي اش نمي كرد، نگران بودم كه ان خط باريك خيلي جاده نباشد و در دردسر بيفتيم، انقدر من بي شرمانه مبدا و مقصد هاي مختلفي دادم به بهراه تا بالاخره كوتاه آمد و ان خط باريك را تاييد كرد فقط تصميم گرفتيم حالا كه مي خواهيم بي راهه برويم، نئور را نرويم زديم به زيبايي هاي سرچم فقط كلا توصيه مي شود ، جانتان را به دست راهنماي توري چون من نسپاريد كلا  

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠