ساحل مكنزي

مرضيه اومد سراغم و گفت بريم در مسير ساحل قدم بزنيم كه راه افتاديم، ساحل پر از هتل و كافه و رستوران بود. تخت هاي چتر دار، الاچيق هاي چوبي، ايستگاه هاي اموزش غواصي ، انقدر جلو رفتيم كه با ساحل مكنزي رسيديم كه تعريفش را شنيده بوديم، به طرز سينمايي شلوغ بود، تقريبا تمام تختها پر بود ، ساحلي طولاني و البته تميز و زيبا
از يك بستني فروش دوره گرد دو تا بستني قيفي خريديم و چهار شاخ شديم كه وقتي گفت : دو يورو مي شود
يعني اينقدر ايراني قبرس اروپايي مي آيد كه اعداد را يا گرفته و اينقدر تابلو ما ايراني هستيم؟
و البته كه چه مزه اي مي داد بستني در گرماي دلچسب ساحل
مرضيه زد به آب و من گليم را بين دو تخت پهن كردم و نشستم به كتاب خواندن، هر از گاهي هم به زنان و مردان اطرافم نگاه مي كردم كه چقدر خودشان را دوست داشتند و به خود احترام مي گذاشتند و چقدر بي اعتنا بودند به ديگران
فقدان شيرين هيچ نگاه
سرانجام مرضيه دل از آب جدا كرد و تشنه و گرسنه راه افتاديم براي پيدا كردن يه چيز خوشمزه، 
در خيابان كاكتوسها به شدت بزرگ بودند اما بقبه درختها و گياهان بسيار اشنا با طبيعت ايران ، قضيه درخت و آبياري قطره اي در اين شهر خيلي جدي است، به نظر مي آيد به دليل طبيعت گرم و كم آب منطقه، قدر درختان را خيلي مي دانند.اطرافشان حصار مي زنند و كاملا حفاظت شده اند
به جلو رستوراني با دكوري به شدت مهربان رسيديم و همانجا مانديم
كلا در اين شهر كافه ها ، بارها و رستوران ها كاملا حرفه اي طراحي داخلي شدند و به همين علت چشم نوازند، اينجا هم با تركيب رنگ سفيد و آبي ، فضاي خنك و آرامش بخش ايجاد كرده بود
گارسون مهربان دستشويي را با ما خيس هاي نمك آلود نشان داد و رفت به دنبال سفارش ما
و البته كه پرندگان موهاي مرضيه به مرغان دريايي تبديل شده بودند كه دسته جمعي قصد مهاجرت با ناشناخته را داشتند

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠