پايان سفر

صبح بعد از صبحانه و ديدار دريا راه افتاديم براي پيدا كردن ايستگاه اتوبوس براي رفتن به شهري در مجاورت به نام آياناپه، در خيابان بساط رنگ پاشي جمع شده بود و توريستها و مردم پراكنده بودند، در ايستگاه اتوبوس به دنبال هر ماشيني مي دويديم و مقصد را مي پرسيديم تا زماني كه جواني مصري خيالمان را راحت كرد كه بشينيم او خبرمان خواهد كرد، جوان خودش راهنماي تور بود و بسرعت ايراني بودن ما را شناسايي كرد، اطلاعات مفيدي از او گرفتيم و اتوبوس هم آمد و سوار شديم راننده بد اخلاق به زور جواب مي داد اما ما به زور پاسخ را گرفتيم و نشستيم
مسير بين دو شهر پر از مزرعه بود كه گندمها درو شده بودند، طبيعت كم پشتي داشت ، شبيه جنگلهاي كه در سفر اخريم اطراف هشتجين ديده بودم، اتوبوس خنك بود و برعكس، كلا رانندگي، درها و خيابانها برعكس ايران است و چند باري نزديك بود به اين دليل زير ماشين برويم
مردم اينجا خيلييييي آرام و با احتياط رانندگي مي كنند بنابراين فكر مي كنم شهر خيلي نزديكتر از نيم ساعت بود، راننده بداخلاق بالاخره ما را پارك آبي پياده كرد و ايستگاه برگشت را هم نشان داد
همان موقع ورود بك اتوبوس عرب را ديدم و در رختكن متوجه شديم كه اينجا هم مايو اسلامي اجازه داده مي شود، حالا شما هي بخنديد اما من با مايو اسلامي موافقم ، كاملا مو ها و بدن را مي پوشاند و كاملا بهداشتي است و تازه جلوي آفتاب سوختگي را مي گيرد و به تن هم نمي چسبد و باعث حذف تعداد زيادي از زنان و مادران از كنار خانواده و لذت بازي و شنا نمي شود
ساعت ده بود و ساعت پنج پارك بسته مي شد و من نگران بودم به تمام بازي ها نرسيم و مرضيه هم كه آخر خونسردي ، كلا روحيه اش را دوست دارم، به همه كارهايش مي رسد و هيچ چيز آرامشش را به هم نمي زند
خب بقيه اش فقط جيغ بود و هيجان و خنده از شدت وحشت
يك جا پايين بزرگترين سرسره پارك، من و مرضيه ايستاده بودم و مي لرزيديم و مي خنديديم و توان كنترل چانه لرزان و بعضي قسمتهاي ديگر را نداشتيم. جاي ديگر تيوپ سه نفره بود و ما خانم مسني را از همسرش قرض گرفتيم و آوازخوانان از پله ها بالا رفتيم، زن به شوخي مي گفت توي تونل اگر مي تونيد آواز بخونيد، و طبعا كه در تونل فقط مي شد جيغ زد، ادم اسمش را يادش مي رود چه برسد به آواز
يعني تمام ان هفت ساعت ضربان قلب من رو ١٨٠ بود، آخه مرضه ؟ آدم خودش بره تو دستگاه خودشو بترسونه ٣٦يورو هم پول بده؟
وسط  بازي ها چند تا دختر و پسر حوان آمدند و حركات اكروباتيك انجام دادند كه خيلي حرفه اي بود، آخرش هم يك دختري اومد زومبا كار كرد و مجبور كرد بچه هاي توي استخر هم با اون حركات را انجام بدن، حضور چند تا مادربزرگ اين وسط تماشايي بود
يك سطل اب هم بود كه به تدريج پر مي شد و بعد يك دفعه بر مي گشت رو سر مردمي كه زيرش ايستاده بودن، ناهار ماهي و خرچنگ خوشمزه اي خورديم و عصرانه بستني خيلي گران و ديگه مشرف به موت بوديم كه وقت بازگشت اتوبوس شد، دوان دوان به اتوبوس و از آنجا به هتل رسيديم ، همش در حال: مرضيه بدو داره دير مي شه، در هتل وسايل را جمع كرديم و لباس پوشيديم و منتظر اتوبوس شديم كه ما را به سمت فرودگاه ببرد، در فرودگاه خسته و كوفته خوشمزه ترين دلمه و كوفته دنيا را با آخرين يورها خورديم و سوار هواپيما شديم تا ايران را بخوابيم كه البته نگذاشتند اينقدر هي چراغو روشن و خاموش كردند
جمع بندي نهايي اينكه : قبرس خيلييييي خوش گذشت اما اگر قرار به انتخاب باشد، آنتاليا خيلي خوشگلتر و ارزونتر از اينجا بود ، والسلام ، نامه تمام 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠