شبهاي لارناكا

شام را خورده بوديم كه دو نفر از دوستان سي اسي به دنبالمان آمدند، پيتر و جرج هر دو مهندس بودند و مرمت خانه هاي قديمي را بر عهده داشتند، بعد كمي صحبت سوار ماشينشان شديم تا زندگي شبانه را در لارناكا ببينيم، بامزه اين بود كه ساعت يازده شب بود و اينها مي گفتند كه هنوز زود است!
ماشين را در پاركينگي وسط كوچه پس كوچه هاي پشت خيابان فينيكودس پارك كردند و راه افتاديم در خيابان، شهر شلوغ و روشن بود، مغازه ها باز بودند و مردم در رفت و آمد، چند مغازه صنايع دستي ديديم كه اصرار زيادي بر يوناني گري داشتند اما صدف و حلزون هايشان بدجوري مرا به ياد جنوب ايران مي انداخت، البته گويا نوعي ازظرفهاي سفال لعابدار قبرس معروف است كه خيلي زيبا بودند و البته خيلي هم گران
يك كليسا و يك مغازه عكاسي توجه مرا جلب كردند از بس ساده و يك طبقه و زيبا بودند
در همين كوچه پس كوچه ها بود كه ما سرانجام جوانان قبرسي را ديديم،
كافه هايي كه صندلي هايشان را در همان كوچه هاي تنگ گذاشته بودند و پيشخدمت ها لابلاي صندلي ها مي لوليدند، صداي موزيك بلند بود و من نگران ساكنان خانه هاي درون اين كوچه ها بودم كه حقيقتش چراغ خاموش خانه ها احتمالا نشان اين بود كه يا عادت كرده اند و خوابيده اند، يا همين پايين هستند
از ميزبانمان خواستيم كه نوشيدني خاص قبرس برايمان بگيرد كه گرفتند و خب چيز خاصي نبود، 
ياد افريقا افتادم و تمام خوردني ها و نوشيدني هاي خاصش
تا پاسي از شب با آن دو تا درباره مار و زندگي و اوضاع قبرس و ايران حرف زديم ، بامزه بود كه سوريه زياد رفته بودند كافي بود فقط يك كشتي سوار شوند و با حيرت از دخترات باحجابي مي گفتند كه در مهماني ها ظاهري كاملا متفاوت داشتند، گويا اين زندگي هاي دوگانه خاص ايران فقط نيست
مثل تمام شهرهاي كوچك ميل داشتند از آنجا بروند به شهري اروپايي و شلوغ
و من به اين ميل ناميرا در آدمي مي انديشيدم، براي فرار، براي تغيير
خوابالو شده بوديم و پشه ها هم اذيت مي كردند و گفتيم كه بر گرديم، هرچقدر اصرار كرديم كه حسابمان را بدهيم قبول نكردند، گفتند در قبرس هنوز آقايان پول ميز را حساب مي كنند
 در جلوي هتل از آنان جدا شديم و قدم زنان به سمت هتل رفتيم و كوچه اي منفجر شده از گلهاي كاغذي كشف كرديم و بر سكوي خانه ها نشستيم
صداي دريا مي آمد و بوي غذا و عطر گل و آسمان پر ستاره
رفتيم كه بخوابيم

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا