كشتي سفيد بر روي آبي عميق

صبح بيدار شديم و دوان دوان به سمت دريا رفتيم، با هم قرار گذاشته بوديم كه طلوع آفتاب را ببينيم، خب واقعيتش كمي دير رسيدم، اما آب اينقدر خوب بود كه مي خواستم همانجا بپرم داخلش، درخشان بود
مردم در خيابان ساحلي ورزش مي كردند و خانه هاي رو به دريا، درهايشان را باز گذاشته بودند و ما فضولها داخل خانه را نگاه مي كرديم، بامزه بود كه خانه فورا شروع مي شد، يعني پشت در مبلمان بود و تلويزيون و ،،،
درها نصفه بودند، يعني مي شد پايينش را بست و بالايش مانند پنجره اي باز باشد، خانه ها هم كه عموما سفيد با پنجره هاي آبي
ظاهر مردم بيشتر مخلوط ترك و يونان بود تا اروپايي، به همين علت مشكي و سبزه غالب بود اما به قول مرضيه : پس جوانان اين شهر كجا بودند؟
برگشتيم براي صبحانه و كلي به مرضيه خنديدم كه شاكي از برنزه نشدنش ، نسكافه صبحانه را در روغن بدنش مي ريخت، روز اول با مرضيه شرط كرده بودم كه تمام سفر خودم را با ضد آفتاب و كلاه و عينك از آفتاب خواهم پوشاند و او تمام مدت حمام آفتاب خواهد گرفت و آخرين روز چهار استاپ از او تيره ترخواهم بود
و حالا هنوز دو روز نشده من تمام تنم سوخته بود و او دريغ از كمي رنگ برتنش
مرغ همسايه خدايي ،،،،
امروز تنها روزي بود كه ما با تور برنامه داشتيم، البته به اين دليل منطقي كه مجاني بود و تور كشتي بود
و البته با هم وطنان گرامي
خب از همون اول كه سوار اتوبوس شديم شروع شد: خانم ميانسالي كه مي خواست اثبات كند هتلشان محشر بوده ، دوستاني كه به محض سوار شدن يادشان مي آمد چيزي را در اتاق جا گذاشتند و افرادي كه با آرامش صبحانه مي خوردند و انتظار اتوبوس برايشان مهم نبود
راننده صدايش در آمد كه شما بايد منتظر من باشيد نه من منتظر شما
سرانجام راه افتاديم و طناز در راه از درياجه نمك مي گفت، مردم خوشگذران و تنبل قبرس و مسجد عمه حضرت محمد !
تا رسيديم به همان اسكله ناخداجك و رفتيم سوار يكي از همون كشتي ها شديم، ملت براي رسيدن به صندلي هاي زير سايه مسابقه گذاشتند و من در طبقه بالا يك صندلي پيدا كردم و مرضيه هيچ صندلي و رفت طبقه پايين و دو تا صندلي خيلي بهتر پيدا كرد، خوش شانسه دختره
قايق هر از گاهي مي ايستاد و ماهيگيري آموزش مي داد، مرضيه دو تا ماهي گرفت و دوباره به دريا پرت كرد و منهم درباره پاره شدن دهان ماهي ها چيزي نگفتم كه حس خوبش، خراب نشود
منهم در نوك قايق نشسته بودم و با خودم و ليوانم و درياي سورمه اي حال مي كردم، رنگش حيرت انگيز است
جاي ديگر قايق نگه داشت براي شنا، وسوسه قوي بود اما من هيجوقت در عمق بيشتر از چهار متر شنا نكردم و ترسيدم كه شوري آب و سوزش چشمهايم ، غرقم كند!!
و برخلاف انتظارم روز خوبي شد،موسيقي هاي شاد، ملت در پايكوبي، نوشيدني مجاني، غذا شور اما خوشمزه و آبي آبي آبي

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠