ايزابلا

بعد از بازگشت از كشتي ، قرارمان براي رفتن به روستا با آن دوست قبرسي كنسل شد و ما هم خوشحال ، بعد از استراحت دويديم به سمت ساحل، يادتون باشه تصميم گرفته بوديم شناي عصرگاهي را تجربه كنيم،روغن نسكافه اي مرضيه را ماليدم به پشتشو  رفتم تو آب، در حالي كه حسابي خودم را در مقابل آفتاب پوشانده بودم، اصلا قصد نداشتم بيشتر از اين سياه بشم 
چه بگويم از آب ولرم و نسيم خنك و موجهاي مهربان؟
تمام سفر و هزينه هايش به همين لحظه اش حلال مي شود
خيليييييي بعد رفتم سراغ مرضيه كه با خشم به يادآورده بود كه كاكائو بايد مي ريخته تو روغن ، نه نسكافه ، خب طبعا به ريشش خنديدم و بساط را جمع كرديم بربن ديدن ايزابلا
ايزابلا يه دوست ديگه كوچ سرفينگي بود در همان ساحل مكنزي كار مي كرد، قدم زنان رفتيم تا خوشگل خانم را پيدا كرديم، دختري بور و برنزه و به شدت صميمي كه ساعت خوشايندي را در كنارش گذارنديم
ايزابلا اسپانيايي بود و در آنجا معلم بود، بعد دوره هاي غواصي را ديده بود و سفري به قبرس براي غواصي آمده بوده، ناگهان تصميم مي گيرد كه كار و زندگي اش را در اسپانيا رها كند و اينجا معلم غواصي شود كه شده بود
آخ كه ديوانه اينجور زندگي كردنشون هستم، اجازه نمي دهند هيچ حسرتي بر دلشان بماند
براي خودش با ان پاهاي قوي برنزه بر صندلي لم داده بود و قهوه سردش را مي خورد و مي گفت: مردم يك عمر كار مي كنند كه بعد يك هفته بيان اينجا تعطيلات و غواصي، خب من كارم همين تعطيلاته
از ريسش تعريف ني كرد كه بهترين رييس دنياست كه آمد، مردي آبله رو و مهربان كه فورا بساط تخته نرد را باز كرد و با رفيقش كري خوانان مشغول شدند
بقيه دوستان ايزابل نيز دختران و پسران خوش هيكل ورزشكار بودند كه همان شب قرار مهماني داشتند و با شادماني در أن اطراف گفتگو مي كردند
حقوق غواصي گويا خوالي ٦٠٠ تا ٧٠٠ دلار بود اما ايزابل  سي ساله با موهاي پريشانش مي گفت كه كاملا راضي است و فقط امروز خسته است، چون غواصي نكرده !
هوا داشت تاريك مي شد كه با ايزابلا خداحافظي كرده و قدم زنان به سوي هتل و شام خوشمزه اش حركت كرديم ، ايزابلا هم رفت كه به دوستان شلوغ و مهماني اش برسد، پسربچه اي تلاش مي كرد كه حوضچه اش را  پر از آب كند اما سطل كج و كوچكش قبل از رسيدن به حوضچه  بر روي شكم قلمبه اس خالي شده بود او هربار حيرتزده با سطل خالي نگاه مي كرد، 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا