۲۲ شهریور ۱۳۹۴

ايمان به خود

امروز داور جشنواره اي بودم، بخش نمايشي، در اتاقي ديگر داوران بخش موسيقي نشسته بودند، كار من تمام شده بود و به آنها پيوستم، پسري داشت درباره ابداعاتش در تنبك مي گفت، مي گفت و مي نواخت و توضيح مي داد، با اعتماد به نفس، صادقانه و موثر ، 
بعد از دختري آمد كه موزيكي با تلفيق ١٧ ساز ساخته بود و تخصصش گيتار بود ، گوشهايش را از مقنعه بيرون گذاشته بود و سازها و صدايشان را توضيح مي داد، جدي و محكم 
يكي از داورها پسر اولي را صدا زد و گفت كه با دختر بداهه بنوازند، با خجالت قبول كردند
پشت به هم نشسته بودند، به هم گوش مي دادند و مي نواختند
به سختي نگاهم را از آنها جدا كردم و ديدم كه داورها شيفته شده اند
در جادوي اين هماهنگي ناگهاني و زيبا، من والدين اين دو را تحسين مي كردم كه به اين دو آن هديه گرانبها را داده بودند

هیچ نظری موجود نیست:

خواننده هاي خاموش هم روشن شيد لطفا

دوستان خانمي از آشنايان مجازي اين حكايت از عبيد زاكاني را بازنشر كردند بسيار مايلم كه نظرتان را بعد از خواندن حكايت بدانم اگر دوستش ...