پيرمرد عاشق گوگوش بوده، همه پولاشو جمع كرده بياد تهران گوگوش را ببينه،
نوه ها هم مي برنش يه كاباره و يه خانم مو كوتاه پيدا مي كنن و نشونش مي دن
اونم خوشحال بر گشته روستا و به همه گفته كه بالاخره گوگوش را ديده
از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر