۱۰ مهر ۱۳۹۴

باهاش مي خونده: بزن بزن

پيرمرد عاشق گوگوش بوده، همه پولاشو جمع كرده بياد تهران گوگوش را ببينه، 
نوه ها هم مي برنش يه كاباره و يه خانم مو كوتاه پيدا مي كنن و نشونش مي دن 
اونم خوشحال بر گشته روستا و به همه  گفته كه بالاخره گوگوش  را ديده

هیچ نظری موجود نیست:

از سفر برگشتم دو سه روزی در کوه و دشت می چرخیدم طبیعت برای من مرهم است. آیا این جمله حاکی از این است که من همیشه زخمی هستم؟ خب فکر کنم هستم ...