ايرانيان غريب

با دسته هاي گل و هديه هاي دانشجوياني كه دفاع كرده بودند به سمت تاكسي رفتم، پسر بسيار جواني با ديدن من و وسايلم، از نشستن بر روي صندلي جلو صرفنظر كرد و رفت پشت نشست، تشكر كردم و به  راه افتاديم، پولم ده هزارتومني بود و راننده بداخلاق پول خرد نداشت، پسر كرايه مرا حساب كرد، گفت : ارزش حرف شنيدن از راننده را ندارد

يك گلدان كوچك كاكتوس بين هديه هايم بود، آن را به پسر دادم و نگران كه مبادا جلوي بقيه مسافران خجالت بكشد و رد كند
لبخند زد و قبولش كرد

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠