مجمع ديوانگان

مامان در حال صبحانه خوردن فضولی اش گل کرده می یاد بین صحبتهای آبجی وسطی و خواهرک در حال قورت دادن لقمه اش نظر می ده، خواهرک داد می زنه : مامان آخر خفه می شی ها
مادرک با همان لقمه در گلو ، یادآوری می کند: روز مادر ها !
خواهرک برایش با آواز و حرکات دست دکلمه می خواند: 
باشه 
امروز که روز مادره
 حرف بزن با دهن پُره 
منم هیچی نمی گم
قدر تو رو می دونم
مامان هم در جوابش از سعدی می خواند: روزی به غرور جوانی بانک ( به جای بانگ ) بر مادر زدم
بقیه اش یادش نمی یاد، آبجی وسطی می گه: کی بانک زده؟!!!
خواهرک داره پیغامهای قدیمی گوشی اش را چک می کنه که وحشتزده می گه: هفتم یه نفر سه میلیون از حساب مامان برداشت کرده
همه هراسان تاریخ و زمان و صورت حسابها را چک می کنند، معلوم می شه خودش بوده الزایمر
ابجی وسطی می گه: پس تو بانک زدی؟ 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا