روز اول پياده روي در تفليس

طبق قرارمان در اخرين ايستگاه اتوبوس پياده شديم تا سعيد به دنبالمان بيايد و به هاستلي در ان اطرف ما را ببرد، هوا غيرقابل توصيف بود، ملس
باد ولرمي مي وزيد و غروب زيبايي بود تا سعيد رسيد، از همان شروع شوخي مي كرد و متلك بارمان مي كرد و ما هي شرمنده كه به خدا ابليمو نبود و نمي شد و غيره كه متوجه شديم سعيد اصلا قصد ندارد هاستل ما را ببرد و مقصد خانه اوست!
ديگه از شرمندگي داشتيم با خاك يكسان مي شديم از ما انكار و از او اصرار و فايده اي نداشت
در اپارتمان زيبا و به شدت تميزش با برادر همسرش روبرو شديم، خانم سعيد به ديدن پدرش كه در مراحل پاياني سرطان بود، رفته و خانه دو خوابه، يك اتاق با تختي بزرگ و منظره رودخانه پشت پنجره براي ما بود
با وجود خستگي شبي شاد را با سعيد و گورا گذرانديم و سعي مي كرديم با كيك دستپخت پروانه از شرمندگي دست خالي آمدنمان كم كنيم
و با صداي شهر دو پشت پنجره بيهوش شديم
روز اول طبق معمول ساعت شش بيدار شدم تا هشت يواشكي رفتم و اومدم و باز فايده اي نداشت، سعيد بيدار شده و شاكي و شوخ كه اينجا روز از ساعت ده شروع مي شه!
صبحانه كه خريدم، نان گرجستان خيلييي خوشمزه است، سعيد به سر كار رفت و مسير پياده روي را به ما نشان داد، من قبلا در اپ triposo گرجستان را دانلود كرده بودم بنابراين به صورت افلاين و بسادگي مسيرها را پيدا مي كردم و امكان گم شدن وجود نداشت بنابراين راه افتاديم
از صبح ساعت نه صبح تا شب ساعت نه كه برگشتيم خانه حوالي١٥ كيلومتر پياده روي كرديم، به شدت نگران پروانه بودم كه با آن دمپايي لاي انگشتي و ناخنهاي بلند و دامن كوتاهش كم بياورد كه رسما شرمنده ام كرد با توان بدني اش، بارها من براي استراحت نشستم و او ايستاده بود
تفليس زيبا بود، غمگين مي شم از حجم درختان كهنسالش، در ايران اگر درختي در خيابانها باشد، عمر كوتاهي دارند، اينجا چنارهايي بود كه دست دوركمرشان نمي شد انداخت، صد ساله ؟!
كاج هاي بلند، حتي سروهاي شيراز، در واقع شهر لابلاي درختان ساخته شده بود، با اينكه چندان اثري از زيباسازب شهرداري نبود و همه چي نامرتب و رها شده بود اما سبز
مهرباني مردم گرجستان همان بود كه شنيده بوديم، يك كلمه انگليسي نمي دانستند اما تمام تلاششان را مي كردند تا راهنماي ات كنند، در مقابل ايراني بودنمان هم حس خوبي داشتند، گودكانتري
در خيابانها راه مي رفتيم ، وارد فروشگاه ها مي شديم، بستني مي خورديم، بساط هاي هندوانه فروشي هاي ارزان و زياد را نگاه مي كرديم و از فروشگاه نان، پيراشكي و نانهاي خريديم كه داخلش گوشت و برنج و سيب زميني با ادويه هاي خوشمزه بود
يك فروشگاه خيلي بزرگ ديديم تبليسي مال كه حراج مارك ها را زده بود، ما هم كه گرم و خسته بوديم يكي دو ساعتي در خنكي و اجناس خوشگل، چشمها را صفا داديم و عينك و كلاه پرو كرديم و به خودمان خنديديم ، نوشيدني ورديم كه مزه اكپكتورانت مي داد!
توريست ها عموما عرب بودند و اندكي ايراني. اروپايي
بيرون كه آمديم شروع كرديم چانه زدن با ايما و اشاره براي رساندن ما به روستاي در همان اطراف به نام مستختا، از بيست لاري رسانديم به پنج لاري و سوار شديم
جاده كاملا چالوسي بود، زيبا و جنگلي و كوتاه
راننده جلو كليسا پياده كرد و گفت كه مي ماند تا ما را برگرداند به تفليس و ما به راه افتاديم
واي كه چقدر قشنگ بود اين روستا

نظرات

khodam گفت…
خوش بگذره گيس طلا جان، مرسى كه ميرى سفر و مرسى كه سفرهات رو با ما به اشتراك ميگذارى😊

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا