متسختا: پايتختي باستاني

من شيفته متسختا شدم ، گمان مي كنم به كتابهاي كودكي ام مربوط است. سنگفرش، با شيرواني هاي سفالي، پنجره ها و بالكن هاي قرمز و خانه هاي سنگي كه از همه جايش گل و درخت بيرون زده است.
اين شهر همين است، مي شود ساعتها در ان پياده روي كرد كه كرديم. بازارچه هاي توريستي با خوردني هاي وسوسه كننده، ميوه فروشهاي كه با فارسي مي گفتند: شاتوت!پيرزناني كه جلو خانه ها نشستند و مردمي كه باغچه هايشان را آب مي دهند. رستورانهاي كه بخار آب خنك پخش مي كردند و كليساها، كنار آب، بالاي كوه، 
از انجا كه تاريخ هنر درس مي دهم، تلاش براي شناسايي نوع نقشه كليساها تفريح لذت بخشي است برايم، عموما پلان نقشه ها باسيليكايي بود، مستطيلي با يك گنبد اصلي و دو تاق و دو نيم گنبد، كليسا سنگي است و پنجره ها كوچك، تزيينات داخلي نقاشي بوده كه به مرور زمان كمرنگ شده
نكته جالب اينكه همه كليساها فعال بودند و كشيش سياهپوش و تسبيحش حضور داشت، زنان راهبه هم مقنعه بر سر داشتند، پيرزنهاي هم دم در كليساها گدايي مي كردند ، مشكي پوشيده بودند.
مردم مذهبي هم در حال شمع روشن كردن بودند و زانو زدن و بوسيدن تصاوير مسيح
هميشه زماني كه در مكانهاي مذهبي اديان مختلف قرار مي گيرم ، متوجه اين اشتراك ايمانشان و شباهت دين داري مذاهب مختلف مي شوم و در حيرت مردمي كه گمان مي كنند تنها خودشان  برحقند.
زن باردار ميني ژوپ پوشي كه  رو به محراب، روسري كوچكي بر سر انداخته بود، مثال ساده اين داستان بود
آفتاب در حال كمرنگ شدن بود كه از كليسايي در نوك تپه به پايين آمديم و كنار رودخانه پياده روي كرديم
راهبه ها در كنار گله ، در ساحل قدم مي زدند و كشتي كوچكي از عرض رودخانه عبور مي كرد، لحظه شگفت انگيز بود
در ميدانگاهي كوچكي با راننده هاي تاكسي چانه مي زديم و قيمتشان براي بازگشت به تفليس بالا بود، ٢٠ لاري
زن صاحب سوپرماركتي كه بطري هاي اب معدني به شدت خنكي را دو لاري به ما فروخت گفت كه منتظر اتوبوس شويم كه با يك و نيم لاري ما را به تفليس مي رساند. ايپدم را به شارژ مغازه اش زدم و زن مهربان اينقدر جلوي سوپر روي چهارپايه نشست تا ون رسيد و ما را سوار كرد، پروانه بوسيدش و من عكسش را گرفتم و سوار شديم
در اتوبوس از روي گوگل مپ مسير را كنترل مي كرديم تا به پل نزديك خانه سعيد رسيديم و پياده شديم
سعيد هم كه تمام روز با تلفن هواي ما را داشت و حالا زنگ مي زد كه كجاييد
شب در خانه قيمه خوشمزه اي كه سعيد به همسرش آموزش داده بود را خورديم و خوراك لوبيا
لوبياهاي اينجا كاملا متفاوت از ايران و به شدت خوشمزه است
سعيد هم مدام پروانه را بابت پياده روي امروز اذيت مي كرد كه ديدي هرچي درباره شيرازي ها و تنبليشوو مي گن دروغه
دوستان هم وطن مسافر هم مدام به سعيد زنگ مي زدند و سوالاتي مضحك مي كردند كه تاييد همان انديشه قبلي من است. ما ايرانيان هيچ تربيتي براي سفر نشديم، نه در مدرسه و نه در رسانه ها، همه خوداموخته هستيم و وحشت زده
به همين دليل در سفر به راهنماي تور مي چسبيم و مفهوم خوش گذرندان ملغمه اي پيچيده اي است فقط براي بالا بردن امار : مكانها، خوراكي ها، رستورانها و بناها و اخرش هم خسته از اين برنامه فشرده و اندكي بيزار از سفر بر مي گرديم و: هيج جا خونه آدم نمي شه!
به مدد دنياي مجازي لذت مي برم از آن اندك ايرانياني كه دارند دنيا را مي چرخند به قصد باز شدن پنجره هاي ذهنشان، به قصد اشنايي به اين كره كوچكي كه تنها يك دانه از ان در كهكشان عالم هست و نه حضور اين نقطه كوچك دراز مدت است و نه حضور ما كه پلك به هم زدني است در اين عالم
اخر شب به سعيد تلفني زده شد و خبر فوت پدر خانمش را به او دادند، سعيد و گورام با عجله رفتند و ما را در شوك شنيدن خبر تنها گذاشتند، طفلك گورم نمي دانست كه پدرش فوت كرده و سعيد پنهاني در حمام اشكهايش را ريخته و به او گفته كه حال پدر بد شده اما وقتي از در بيرون مي رفت معلوم بود كه گورام فهميده است.

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠