شهر عشق: سيغناغي

صبح شهر خيلي دير از خواب بيدار شد، اينقدر كه با كوله ها، پشت كليسايي رو به منظره  سقفهاي قرمز، چرتي زديم تا اين ملت سحرخيز! بيدار شوند.
زني جاروكش نگران دو مرد مستي بود كه هنوز برايشان روز آغاز نشده بود و زن مي خواست ما را به زور به مهمانخانه ببرد. حقيقت اينكه حتي مستهاي گرجستان هم مهربانند ، مزاحمتشان اين بود كه برايمان شكلات و بادام زميني اوردند اما پروانه ترسيده بود بنابراين گذاشتم كه پيرزن ما را به دم مهمانخانه اي ببرد كه هم قيمتش بالا بود هم اتاقش كوچك
اما در همان مسير كوچه اي مرا صدا زد، داخلش رفتم و در زير پله ها، پيرزني را يافتم و گفتم اتاق، زن مرا به طبقه بالا برد و در در ايوان چوبي حيرت انگيز اتاق بزرگ و تميزي را نشانمان داد
دختر پيرزن كه از هواب بيدارش كرده بودند گفت پنجاه لاري، مني كه اصلا قصد مهمانخانه نداشتم انقدر شيفته اينجا شده بودم كه چانه زدم و پروانه كه رسما دلبري مي كرد، پليز، پليز 
زن حتي نفهميد چرا خودش هم راضي شد، شانه بالا انداخت و احتمالا گفت جهنم
با سي لاري اتاق را به ما داد!
ملافه ها را عوض كرد و حوله تميز اورد و ما خوشحال در تخت بزرگ و نرم ان اتاق ولو شديم تا شهر بيدار شود، تازه ساعت هفت شده بود، اتاق بوي چوب مي داد، ملافه ها بوي تميزي و كف چوبي كه زير پاهايمان تراق و تروق مي كرد و منظره روبرو 
منظره روبروه
منظره روبرو
تا ساعت ده لذت بود و بعد بدون كوله ها براي ديدن شهر به راه افتاديم
سيغناغي
شهري با دو سه تا خيابان فقط اما تجربه اي شگفت انگيز
شما اين شهر را ديده ايد، در افسانه هاي پريان، در داستانهاي شواليه گري در رمانهاي عاشقانه، شهري با بالكن هاي چوبي با ديوارهاي سنگي و آجري با مغازه هاي كوچك ، پيرمردان و پيرزنان و با منظره ها هر چهارطرفش، در بالاي كوه، در بين جنگل 
يكشنبه بود و سهر همچنان خلوت ، با پروانه كه ذائقه عجيبي در شناسايي غذاهاي خوب و غذاخوري هاي مطمين دارد، مرا به داخل اتاقكي كوچك برد كه زني ميانسال در ان پخت و پز مي كرد
پنكه اي پايه دار و منوي دستنويس، حدسي دو تا غذا سفارش داديم كه مال پروانه سيب زميني سرخ شده  بود و مال من خاچاتوري پنير كه هر دو خوشمزه بودند و با حجمي زياد
سير و سرحال به راه افتاديم ، كوچه هاي زيبا را رد كرديم تا به جاده جنگلي وارد شويم كه كليسايي در انتهاي آن بود 
جاده جنگلي پر از تمشك كه خورديم، پر از پيچ هايي كه شهر در پشت آنها مي درخشيد، از ان لحظات بود كه وقت ابغوره گيري بود كه خودم را كنترل مي كردم
رفتيم ر رفتيم و رفتيم جاده تميز و امن از مغازه مردي عرب آب خنك خريديم و از منظره زيباي صندلي هايش عكس گرفتيم
تا سرانجام به كليساها رسيديم، شلوغ بود و پر از توريست و البته پر از سروناز، اينجا اين همشهري هاي من زيادند و كهنسال، در شيراز خيلي كم شده اند، خواننده هاي من، مي دانم كه زياديد و دوستم داريد
به ياد من سروناز بكاريد، هرجا كه شد اما اگر قرار است از خودمان به يادگار بگذاريم، چه چيزي زيباتر از اين بانوي طناز و رقصان در باد؟
وارد محوطه كه شديم دو كليساي بزرگ و زيبا و يك كليساي كوچك در بين اين دو را ديديم، همه وارد آن وسطي مي شدند كه منهم وارد شدم
پر از نقاشي بود و انبوه جمعيتي كه دايره اي دور هم جمع شده بودند در سكوت به صداي كشيش به گمانم گوش مي دادند
ناگهان مردم شروع به خواندن كردند، نه مي دانم چه مي خواندند و نه مي خواهم كه بدانم، فقط مي دانم در اين همسرايي دسته جمعي چنان جادويي بود كه قلبم را به درد آورد، پشت در پناه گرفته بودم و به نقاشي هاي سقف نگاه مي كردم، سرگذشت رنجهاي بشري، رانده شدگان از بهشت ، برادركشي، جدالها و معجزه ها و اميد ها و دردها
مردم مي خواندند و من پشت در كليسا اشك مي ريختم براي خودمان ما ادميان كوچك و حقير كه از ازل رنج مي كشيم و تا ابد، بي گناه مي كشيم و كشته مي شويم و تنها با اميدي بي مرگ ادامه مي دهيم، اشك مي ريختم براي اين ايماني كه نااميدانه است اما هست براي اين صداها كه صداي درد و رنج بود، رنجهاي پايان ناپذير بشري
هم نوايي كه پايان يافت ، مردي به تنهايي ادامه داد و بعد از آن اميد و قدرت بود كه در صداها بالا رفت مانند ريتم پاكوبيدن، تكرار مي كردند و درخواست مي كردند و اميد داشتند و اشك مرا بيشتر مي كردند
منهم اميدوارم كه نجات دهنده در گور نخفته باشد

نظرات

فرشته گفت…
پاراگراف آخر معرکه بود...
‏ناشناس گفت…
برای خودمان،ما آدمیان حقیر.....
یاد قلم فرسایی کوییلو افتادم.زیبا و پر از حس

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا