شهر ابرها

صبح كه بيدار شدم از مهتابي خانه درياچه ديده مي شد، مه لابلاي جنگلهايش دويده بود. در حال جمع كردن وسايل بودم كه مرد صاحبخانه آمد گفت كه به تفليس مي رود و با ما خداحافظي كرد! گفت در را ببنديد و برويد
يك كمپين از گرجستان ياد بگيريم بايد راه بيندازم به قرعان
سر و صورت را صفا داديم و راه افتاديم ، از دكه هاي جلوي كليسا كه تازه بيدار شدند ناني كه در آن سيب زميني و سير بود خريديم كه طبق معمول پروانه نخورد و خيلي هوسمزه بود. من كاري به نخوردنش ندارم فقط زنده بماند تا اخر سفر، خدايي حمل جنازه به ايران بايد احتمالا سخت باشد
اوه راستي بيمه مسافرتي هستيم اميدوارم آنها كمك كنند در اين مواقع!
قدم زنان از كنار خانه ها انانوري و درياچه اي كه چشمك مي زد آن پشت رد شديم. ميوه ها بر سر درختند و اينها نمي خوردند بخصوص نوعي آلوي قرمز و ملس
اولين ماشيني كه هيچ هايك كرديم وقتي ازم پرسيد كجا مي رويد ، مكث كردم، خودش گفت كازبگي؟ بسرعت گفتم يس
واقعيت اينكه چند روزي بود پولهاي گرجي ما رو به اتمام بود و پروانه يادش رفته بود چنچ كنه  و منم شاكي شده بودم و در ان كوهستان بانك نبود، انانوري هم بانك نداشت و اميدمان به شهر بعدي بود اما وقتي راننده مقصد ما را گفت، بي خيال چنچ شدم و گفتم جهنم ، زنده مي مونيم با همين چند لاري و رفتيم كه رفتيم
انشاله كه در كازبگي بانك و صرافي باشد
خب در تمام سفرنامه ها از زيبايي جاده تفليس به كازبگي گفته اند و اينكه از دستش ندهيم، در زيبايي اين مسير كه ترديدي نيست اما خب گمان مي كنم كه اين سفرنامه نويسان كمتر گذارشان به جاده مشكل و خاكي و پيچ در پيچ ولي شگفت انگيز شاتيلي افتاده است. 
اگه اعصاب و امكان رفتم به شاتيلي را نداريد، از جاده اسفالت  كازبگي لذت ببريد كه لحظات بسياري شبيه شاتيلي هست اما زيبايي هاي متفاوت خودش را هم دارد.
جاده جنگلي كه در سراسر مسير رودخانه در كنارش هست و با هم مسابقه داده اند، ماشين راننده ما هم خوب بود و فرصت زيادي داشتيم تا از مناظر لذت ببريم. در مسير چند شهر بود كه با يكديگر فرق داشتند، پاسانوري كاملا جنگلي با خانه هاي ويلايي شبيه شمال  و گائوري كاملا كوهستاني با خانه هاي اروپايي و مناسب براي سفرهاي زمستاني
جاده رو به بالا مي رفت و مارپيچ ، در جايي ماشينها ايستاده بودند و از بالاي دره به پايين نگاه كرده عكس مي گرفتند كه ما پياده نشديم طبعا اما بعدا منظره را در بازگشت ديدم كه دايره بزرگ آبي رنگي آن پايين كف دره بود
ماشينهاي بزرگ در جاده رديف ايستاده بودند، گمانم براي خروج از مرز بود و ساعات مشخص اين كار
جاده اندكي خراب و در حال تعمير بود و تابلو عذرخواهي هم داشت و ما وارد كازبگي شديم
از روي گوگل مپ هميشه مسير را چك مي كنم و انجا بود كه فهميدم اسم روي نقشه اش با اسم واقعي ش فرق داره
اقا اصلا نمي تونم تلفظ كنم اسامي را
شهر كوچك ودوست داشتني و دلبر بود، نگراني من به پايان رسيد و بانك موجود بود با خيال راحت از آن بيرون آمديم
هوا خنك و شهر در دايره اي از كوهستان اسير بود. الهام همسفر سابق من ادرس مهمانخانه اي را داده بود كه به سراغش رفتيم و چه اشتباهي، از ده صبح تا پنج بعد از ظهر ما را سر كار گذاشت صاحبش كه الان مي آيد و ما را مي برد كه نيامد
دخترش ما را به خانه خودش برد تا مادرش بيايد اپارتماني عحيب كه بيرونش رو به ويراني بود، رسما دخمه  و داخلش شيك و مدرن و امروزي! 
كلا اين دختر عجيب بود، زيبا با رنگ عجيب چشمانش، باريك با چهار شكم كه زاييده بود و گارسون رستوران ، عجيبتر اينكه هر سه بچه به جز اخري داخل خانه تنها بودند و با هم بازي مي كردند و مارك پوشيده بودند
ان وقت خانه، اشپزخانه نداشت، جدي نداشت يك كمد بود با طرفشوي رويش
من نمي دانم اين خانواده غذا كجا مي پختند!
تا عصر در خانه عجيب مانديم و از بازي بچه ها سرسام گرفتيم و فرار كرديم بيرون به رستوران، اوضاع غذا در كازبي خوب نيست گويا، دو تا رستوران مختلف و چهار نوع غذاي مختلف خورديم در اين دو روز و هيچكدام عالي نبودند
بالاخره معلوم شد تمام اتاق ها پر است و ما سر كار بوديم و اگر به نرم افزار خودم توجه كرده بودم بهتر بود
Triposo
چند مهمانخانه پيشنهاد داده بود كه دور بودند همان اطراف خانه دختر زيبا، تابلو هوم استي را ديديم كه انهم اتاقهايش پر بود اما صاحبش ما را برد به خانه بغلي و چه سعادتي نصيبمان شد
يعني معني داد اين چند ساعت علاف شدن كه بعدش به اين خونه برسي
يه منزل اربابي بزرگ دو طبقه با يك عالمه اتاق در بالا و پايين با درها و پنجره هاي چوبي و تخت  و كمد هاي قديمي و اصيل و بوي دلپذير چوب و از همه مهمتر مادري و دختري زيبا و مهربان كه صاحب آنجا بودند
يعني قبل از ديدن خونه همين دو تا دل ما را برده بودند، چه برسد به اتاقي بزرگ با تختي عظيم و ملافه هاي فيروزه اي خوش بو و حمام داغ
طاقت نياورم و به دختر كه نقش مترجم را داشت گفتم كه خيلي زيباست، بدون ذره اي آرايش با پوستي برفي و موهاي سياه و رهاي و سادگي در لباسها و حالت و صورتش ، عجيب كمياب بود
مادرش هم كه دلبري بود در نوع خودش، از همان مادر هاي خوشگل و پير كه هيچوقت دست از مهرباني بر نمي دارند
انچنان خودماني ملافه ها را عوض كردن و حوله آوردند و تلفنمان را شارژ كردند كه حس مي كردم شيراز به منزل  خاله اي رفت ام
فورا كوله ها را ولو كرديم و من لباسهايم را در حمام شستم و در تراس پهن كردم و فورا به دورن تخت فنري و ملافه هاي آبي پريدم
دلم مي خواست خانه و آدمهايش مال من بودند، از پشت پنجره قله كازبگي ديده مي شد، 
الان در حال مقاومتم تا اخرين كلمات را تايپ كنم و پتوي گرم را در اين هواي سرد روي سرم بكشم
شب خوش

نظرات

‏ناشناس گفت…
سلام عزیز ..سفر خوش بگذره..من هم باخوندن مطالب شما حس همسفری بهم دست داده...کاش عکس هم می گذاشتید...البته نمی تونم به شیوه شما سفر کنم..ولی تحسین تون می کنم...خوش بگذره و شاد باشید...سهیلا
giso shirazi گفت…
ممنون عزيزم، عكسها در اينستاگرام هستمدgisoshirazi

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا