باتومي خوشمزه

بعد از دو روز خوش گذروني كنار ساحل رفتيم كه بريم باتومي و جالب بود كه ديگه هيچ هايك جواب نمي داد، واقعا مردم شرق فرق دارند با بقيه گرجستان
يه ون سوار شديم كه خطي باتومي بود. جاده بسيار زيبايي داشت در كنار دريا و درخت و جنگل و بالا و بلندي تا بعد از مدت كوتاهي رسيديم باتومي، بامزه مردم داخل ون بود كه همه با هم آشنا بودن و سلام و عليك و اينا
هوا اما خيلي گرمتر از كوهستانهاي گرجستان بود
به باتومي كه رسيديم رفتيم طبق نقشه سراغ مهمونخونه كه همه پر بودن، پروانه نفسش بالا نمي اومد ، كوله اش خيلي سنگين شده بود و مدام توقف مي كرديم تا بالاخره يكي از ادرس ها اتاق خالي داشت. دو خانه روبروي هم كه هر كدام يكي دو اتاق از خانه اشان را براي مسافر آماده كرده بودند، يكي گران و يكي ارزان كه من ديدم پروانه دلش اون گرونتره را مي خواد و قبول كردم، 
طفلكي همه عمرش هتل پنج ستاره رفته بود و حالا خيلي انعطاف نشون داده بود با چادر، رفتيم همون شيك تره كه من اصلا از صاحبش  خوشم نيومده بود كه البته بعدا معلوم شد خدمتكاره و صاحب اصلي پيرزنهاي بامزه اي بودن كه دور هم تو حياط مي نشينند
خيس عرق بوديم و به همين علت فورا رفتيم سراغ حمام كه داغ و تميز و خوشگل بود، پروانه هم برنج درست كرد. فكر كنيد اين دختر از ايران با خودش برنج اورده بوده!! 
عطرش همه جا را گرفت و از سوپري هم مخلفاتي گرفتيم كه با برنجه خورديم، با اينكه كارش بك پكري نبود و كمرش را داغون كرده بود اما خيلي خوشمزه بود
زديم بيرون
باتومي شهري ساحلي و كوچك و زيبا است، با خيابانهاي شبيه وين، ساختمانهاي رنگي و پنجره هاي زياد، اما به دلم ننشست، چرا؟ نمي دونم
شايد چون اينقدر در منظره و جنگل و جاده بودم كه شهر برام غريبه شده بود
طبقه نقشه رفتيم به ديدن جاهاي ديدني، ميدانها و مجسمه ها و ساختمانها
حقيقتش همه را در سفرنامه ها ديده بودم اما حسي بهشون نداشتم
مجسمه مده آ هم بود، احتمالا نمايشنامه معروفش را خوانده باشيد و انتقام عجيبي كه زن از همسرش جيسون خيانتكار مي گيرد، بچه هاي مشتركشان را مي كشد ! 
اما مجسمه بخش شيرين زندگي مده آ بود، آنجا كه به عشق جيسون ، پشم طلايي را به دستش رسانده است
به مجسمه اش كه ميليون دلاري خرجش شده بود وسط ميدان ،نگاه مي كردم و ازش مي پرسيدم : ارزششو داشت؟ 
درياچه كوچكي هم وسط پارك بود كه چندان جدي نبود و بلوارش كه همچين تعريفي نبود
مجسمه معروف عشق را هم ديديم، زن و مردي كه در هم فرو مي روند، اين يكي حس داشت اما طبق عكسها خيلي بزرگتر تصورش مي كردم، جذابترين بخشش نوازندگاني بودن كه در كنار مجسمه مي نواختند
يك برج الفبايي هم بود كه با اسانسور بالا مي رفتي ، انجا كه رسيديم ترس از ارتفاع من يهويي ظاهر شد و پروانه را راضي كردم كه به جاي برج ، هندوانه بخوريم، قيمتش برابر بود و البته كه قبول كرد
اين حسرت هندوانه از خانه سعيد با ما بود، لامصب مگه اينطوري خوشمزه است؟
در رستوران به پيشخدمت مفهوم را رسانديم كه هندوانه  دسر را بدون غذا مي خواهيم و قبول كرد و يك ديس بزرگ جلويمان گذاشت
يك برش هم در ظرف باقي نگذاشتيم و هسته هايش را هم جمع كرديم كه من در خونه شمال بكارم
قيافه دخترك گارسون تماشايي بود 
با احساس دلپذير سيري به قدم زدن و ديدن اسكله و مغازه ها و مردم ادامه داديم تا شب شد و به سمت مهمانحانه بازگشتيم، نزديك انجا رستوراني بود و رفتيم داخلش
اسمش را حفظ كرده بودم كه به شما بگويم و حالا يادم رفته
يك غذاي گرجي به شدت خوشمزه با سالاد سزار بسيار حجيم با نوشيدني ترخون مخصوص گرجستان
و قيمت بسيار مناسب
يعني اخر خوشبختي بود ها
من حتي غذاي پروانه كم خوراك را هم خوردم و سمت مهمانخانه كه مي رفتيم نفسم بالا نمي آمد از بس خورده بودم
واي دوباره دلم خواست


نظرات

Maysam گفت…
Kazbegi نرفتید؟
giso shirazi گفت…
بله رفتم تو پستهاي قبلي هست

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠