باتومي سبز

برنامه صبح اين بود كه باغ گياهشناسي باتومي را ببينيم، اتوبوسش را با گوگل مپ پيدا كرديم و سوار شديم، ون مستقيما تا دم در باغ مي برد. واقعيت اينكه اينقدر اين مدت مناظر بكر ديده بودم كه مناظر دستكاري شده اين باغ خيلي برايم جذاب نبود اما به هر صورت من هميشه عشق درخت بودم و اينجا هم گونه هاي متفاوتي از سراسر جهان بود كه برخي ٢٠٠ ساله بودند.
چندين ساعت در جاده هاي پر درخت پياده روي كرديم، بخشي از راه كه مشرف به درياي سياه بود خيلي زيبا و دل انگيز بود.
بخش دردناك قضيه حضور هم وطنان عزيز بود كه بسيار موجب شرمندگي بودند. انبوه خانواده ها كه احتمالا از يك اتوبوس پياده شده بودند و در محيط ارام و ملايم باغ سرو صداي ايجاد مي كردند عجيب و غريب! 
مادرها دنبال حسن و كيميا بودند و نام فرزندان را مدام فرياد مي زدند.  
اقايوني تصميم مي گرفتند كه براي عكس گرفتن از درختان و نرده ها و هر بخش بلندي بالا بروند
افراد مسن با خود خوردني اورده بودند و هرجا كه جايي براي نشستن بود بساط پيك نيك پهن مي كردند
طبق معمول خوشمزه هاي در گروه هم بودند كه سعي مي كردند شوخ و متفاوت و شاد به نظر برسند و مدام اواز مي خواندند و با بقيه شوخي هاي عجيب و غريب مي كردند
تا جايي كه مي شد سعي مي كردم جلوتر يا عقب تر از انان بيفتم كه نمي شد اما زماني كه شروع كردند به الله اكبر گفتن با بالاترين صداي ممكن
از يك راه خاكي فرار كرديم به يك بخش ديگر
واقعا چرا بايد اداي داعش را در يك كشور ديگر در بياوري؟ چه چيز اين كار بامزه است؟ جالب اينكه ظاهرشان كاملا نشان مي داد كه در ايران ادمهاي موجه و محترمي هستند تنها اينجاست كه اجازه اين كارها را به خودشان مي دهند
يه زماني ارش نوراقاي در وبلاگش بحثي داشت به نام لمپنيسم در سفر كه من ديدمش
بقيه مسيرگلهاي درشت آبي ديديم و بامبوهاي بزرگ با تنه هاي سبزشان و ني هاي روسي و سرانجام رسيديم به لب دريا
انجا شب رنگ هاي خوشمزه خانم فروشنده را خورديم و براي بازگشت سوار واگن هاي برقي شديم كه در پارك مي چرخيدند،
با همان ون به باتومي برگشتيم و رفتيم به دنبال مقصد بعدي كه اكواريوم بود، به سختي آن را پيدا كرديم و ديديم برخلاف عكسش سالن كوچكي بود با ماهي هاي اندك اما همان ها هم مرا در شگفتي رنگ هايشان فرو بردند
اين دنياي زير آب هيچوقت عادي نمي شود برايم، انگار كه خداي ديگري با هدف ديگري ان را خلق كرده، انگار كه فقدان بشر آن زير باعث ايجاد زيبايي هاي متفاوت و حيرت انگيز شده است
جذابتر از همه ديدن عكس العمل كودكان در روبرويي با اين موجودات بود، محشر بود حيرتشان
ظهر در افتاب داغ جنازه خود را رسانديم به همان رستوران ديشبي  و باز هم خودمان را هلاك كرديم ( در واقع من خودم را هلاك كردم)
در رستوران من تصميمم را گرفتم، حقيقت اين بود كه ما قرار بود از باتومي به تركيه برويم و حاشيه درياي سياه را تا استانبول ادامه دهيم، دو هفته گرجستان و دو هفته تركيه اما حالا بيست روز بود كه گرجستان بوديم و مدت كمي براي رسيدن به استانبول وقت داشتيم، ضمن اينكه نا امني ها نگرانمان كرده بود و مهمترين بخش هم ان كوله سنگين پروانه بود، با اينكه او شكايتي نمي كرد اما مي ديدم كه چه سختي مي كشد
بنابراين بهش گفتم كه بر مي گرديم تفليس و با شادماني گفت كه موافق است
در وب سرچ كردم و بليط قطار باتومي به تفليس را پيدا كرديم به سراغ اژانسي در همان نزديكي رفتيم و تنها وقتي كه داشت شب ساعت ١ بود كه خريديم، البته فرست كلاس را خريديم كه شما اين كار را نكنيد فرقي نداشتند بارهم، فقط پول اضافه بود
رفتيم مهمانخانه و تا شب به شست و شو و باز و بسته كوله گذشت، ساعت يازده از پيرزنهاي نگران خداحافظي كرديم با يك تاكسي به راه اهن كوچك و تميز و نوساز قطار رفتيم و سوار شديم، اتوبوسي بود و خلوت و سرد. پروانه كيسه خوابش را روي زمين پهن كرد و بخواب رفت
بقيه مسافران هم بك پكر هاي چون ما بودند كه همين كار را كردند
منهم  كه خوابم نمي آمد رماني كاراگاهي در ايپد پيدا كردم و شروع كردم به خواندن، قطار ساكت و خنك بود

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠