همسايه قله ها

صبح بيدار شدم و دوش گرفتم، رفتم اشپزخانه براي خودم چايي درست كردم، مادر مهربان ، گوري، انجا در حال تدارك صبحانه مسافران بود ، شب قبل زن و شوهري آلماني آمده بودند كه ايران را كاملا مي شناختند و مقصد بعديشان بود. عقيده داشتند كه ايرانيان در آلمان زياد هستند و همه شغلهاي خوبي دارند.
چايي را با شيريني خانگي خوشمزه گوري خوردم و رفتم سراغ پروانه، پروانه روز به روز در حال قوي تر شدن است، صبح ها زودتر بيدار مي شود و سريعتر آماده و تحمل پياده روي با كوله برايش بيشتر شده است.
دختر زيباي گوري دو سه جاي ديدني را آدرس داده بود كه براي اولي به راه افتاديم.
گليسايي در نوك تپه روبرو كه در واقع سمبل گرجستان شده است.
هوا خنك بود و پياده روي دلپذير ، از رودخانه كه رد شديم تعدادمان زياد شد و هوا اندكي گرم، يكي دو ساعتي بالا رفتيم از بين گلهاي فراوان و صداي جويبار تا به كليسا رسيديم، در سراسر مسير قله كازبگي بين ابرها بود
عقاب معروف گرجستان هم بالاي سرمان پرواز مي كرد.
هر جا كه نفس كم مي اوردم ديدن اين صحنه ها نفسم را بالا مي آورد.
به كليسا كه رسيديم همه اول به سمت ابخوري حمله كرديم و بعد تازه به ديدار كليسا رفتيم. بعضي ها مسير را با ماشين آمده بودند ، بخصوص انهايي كه بچه داشتند.
در حياط كليسا راهب هاي سياهپوش با ريش هايشان حضور داشتند با اين تفاوت كه به دليل سردي هوا بجاي ان پيراهن و شلوار گشاد و بلند، كاپشن و بافت هاي مشكي با كفش كوه پوشيده بودند.
روسري و شال براي بستن به دور كمر و روي شانه مردان شلوارك پوش و زنان تاپ پوش بود.
داخل كه رفتم همان فضاي هميشگي كليساهاي اين كشور است، تاريكي و شمع و شمايل قدسين اما حس متفاوتي داشت اين كليسا.
بر روي نيمكت دم در نشستم و نگاه كردم، به سنگهايي كه تا اين بالا اورده شده، به برفهايي كه بر روي آن آمده به مردان وزناني كه بنا به دستور يا ايمان كليسا را ساخته اند، اين ميل بشر از اغاز تا كنون براي ساخت نيايشگاه در ارتفاعات جايي كه فاصله كمتري با اسمان است ، فاصله كمتري با اميد، ماياها، بابلي ها، بوميان افريقا
اسمان جايگاه خدايانشان يا اسمان ساكت بي ترحم 
به پروانه گفتم دلم مي خواهد شمع روشن كنم ، مهربان رفت و خريد و آمد. هنگام روشن كردن شمع دوباره جوگير شدم و بزغاله گلومو گرفت، تو تاريكي رفتم پشت ستون واسه خودم يواشكي عر زدم ، اخرش كه اب بيني و چشو داشتم پاك مي كردم كه شيك و مجلسي بيام بيرون وحشتزده ديدم يكي از راهب ها تمام مدت اونجا بوده با حيرت داره نگام مي كنه ، با همون هيبت ريش سياه و لباس سياه، با ستون يكي شده بود، خوب شد دماغمو با لباسش پاك نكردم!
بيرون كه آمديم بر لبه ايوان سنگي نشستيم و به دنبال مهمانخانه مان در كازبگي زير پايمان گشتيم. برگشتني از مسير جديدي آمديم كه شيب بيشتر اما كوتاهتر بود و با گلهاي جديدي برخورد كرديم كه زيبا بودند، مثل بقيه، دايره اي از بنفش 
عجيب اينكه بوته بزرگي از نسترني خوش بو هم پيدا كرديم!
به جاده كه رسيديم جواني خودخواسته سوارمان كرد و تا شهر رساند، با همان موزيك هاي جذاب، فكر كن نوري داشت مي خوند ولي گرجي
در شهر به رستوراني رفتيم كه تا ديدمان گفت ايراني؟ پاستا با گوشتش بي نمك بود بر خلاف همه غذاهاي شورشان! پروانه هم سيب زميني سرخ كرده، من يه نوشيدني ناشناس ديگر خوردم كه خوشمزه بود
با شكم پر در تنها خيابان شهر قدم زديم، خبري بود، تظاهراتي، جلسه اي، خلاصه دوربين بود و ملت بودن و ما هم اينقدر زير درختان باند قدم زديم كه دير وقت رفتم به آبشار بود
دختر گوري گفته بود و اگرنه سايتهاي كه من گشته بودم هيچكدام آدرس ابشار را نداده بودند، روي نقشه پيدايش كرده بودم و سر خيابانش ايستاديم، اولين ماشين دو كارگر بودند كه با ابحوهايشان( اين ملت خيلييييي ابجو مي خورند و شكمشام كاملا دليل اين امر است) سر كارگاه مي رفتندو ما را هم دعوت كردند!
اينجا نه يعني نه و اصلا اصرار و دردسري بعدش وجود ندارد.
ماشين بعدي ون توريستي بود كه راننده گفت : پول بدهيد ببرمتان آبشار، گفتيم: نمي دهيم، گفت: خوب باشه مي برمتان آبشار!
اين اولين راننده تاكسي در گرجستان نيست كه وقتي گفتيم : تاكسي نمي خواهيم هيچ هايك مي كنيم گفت : اوكي سوار شيد!
به ياد تمام راننده تاكسي هاي ايران كه بابت نداشتن پول خرد دعوايم كردند صلوات
سوار شديم پسران جوان عربي بودند اهل عمان، شوخي هاي با راننده مي كردند كه عصباني اش مي كرد، كاملا تفاوت فرهنگي معلوم بود.
راننده تا جايي كه ماشين مي رفت ما را برد، پياده كه شديم پشت سر راهنماي تور عربها به راه افتاديم، راه باريكي بين بوته ها بود، نه چندان نفس گير اما بد قلق
نيم ساعتي رفتيم تا رسيديم
ارزشش را داشت
آبشار بلندي با صداي آشنايش بر كوه مي كوبيد، جلو رفتم همان باد كه تكانت مي دهد، همان بارش ذرات ريز سرد و خنك ، لرزه اي كه به جانت مي اندازد و وسوسه هميشگي رفتن به زير آبها
كوهنوردي به من گفته كه بايد دستم را پشت گردنم بگذارم كه فشار آب آسيب نزند، حقيقت اينكه اين ابشاري كه من ديدم ، قطع نخاع مي كرد، بي خيالش شدم
عكسها را گرفتيم و بازگشتيم، تمشكها بودند اما قرمزها همه خورده شده بود، با دو ماشين به كازبگي رسيديم، جاده در حال تعمير بود گويا كوه ريزش كرده بود.
جنازه به خانه برگشتيم و تازه ساعت سه بود و كار ديگري نداشتيم ،ناگهان تصميم گرفتيم كه شب را آنجا نمانيم، كوله را جمع كرده و با گوري و دخترش خداحافظي پر از ماچ و بغل كرديم و جدا شديم، گوري شماره اش را داد و تا دم در بدرقه مان كرد
از آن ستاره ها بود كه خاموش نمي شوند

نظرات

Ebrahim Houshyar گفت…
یادمه یکی از هیچ هایکرها که الان داره اروپا رو دور میزنه، یکی از راننده هاش، دو تا کشیش بودند که میخواستن بنده خدا رو ارشاد کنند که اون تو دلش گفته بود برو حاجی، من ایرانی ام، برو این دام بر مرغ دگر نه!
حالا اینجا الان من نگران توام، بپا مسیحی نشی بانو! قشنگ مستعدی ها!
just for fun...
giso shirazi گفت…
من؟ مسيحي؟ خدايي چطور به ذهنت رسيد؟!!

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠