ولي خوشگل بودا، ارزششو داشت، ديدينش كه

ولي خدايي بايد دستمزد يك روز كارگر را به من مي داد، اون همه طاقه پارچه را ريختم رو سر پيرمرده درست، ولي خيلي بهتر از قبل چيدمشون رو هم!
از كول و كمر افتادم يه ملافه خريدما 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

عاقل باشيم ، غمگين نباشيم

و چقدر اين اعداد بي اهميتند زماني كه در من دختري جوان رقص كنان پا بر زمين مي كوبد

فعل ماضي شد؟ غريزم؟ يعني جشن تولد شومو اينقد حياتيه كه ايشون بايد اول شركت كنند بعد تشريف ببرند؟