۲۶ بهمن ۱۳۹۵

بر لب جوي

زمانهايي مثل الان كه اومدم دانشگاه و كسي نيست، زمانهاي سكوت و بي كاري نامنتظر، اون لحظه هاست كه  بر مي گردم به سوالات اوليه، باستاني و تكراري:
دارم با زندگيم چي كار مي كنم؟ اين زندگي هموني است كه مي خواستم؟ بعد از اين مي خواهم چه كنم؟
گذشته و حال و آينده هاي محتمل را مرور مي كنم و حضور هر سه تايي اينها با هم فضاي عجيبي ايجاد مي كنه
يك جور مكث زماني
فن صدا مي ده و كسي در اتاق بغل داره  روزنامه را ورق مي زند و من زمان را گم كرده ام

به گيسوهاي ديگر در جهان هاي ديگر فكر مي كنم 
اوني كه اون روز از ماشين پياده نشد
يا اون يكي كه   چهارگوش تو خالي را پر نكرد
يا شايد حتي اوني كه راكت به اتوبوسش خورد
روزها، ارزش روزها سنگين مي شن و دوباره وسواس با روزها چيزي  يگانه ساختن از اون زيرها وول مي خورد و سرك مي كشه

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...