۴ اسفند ۱۳۹۵

تا خود شهر مي خنديدم

امروز سرميدانگاهي روستا  سوار پيكان به شدت داغاني شدم كه راننده اش از وسط فيلمفارسي ها بيرون اومده بود، زلفهاي فرفري و سيبيل آويزون ، فقط موسيقي كه گوش مي داد حميرا نبود
بر سر يك دو راهي  جواني با انگشتي مصمم مسيري نشان داد كه به ما مي خورد
راننده سوارش كرد و پسر با جديت و خشونت پرسيد كه : همون  شهر مي رويد ديگه نه؟
راننده با مكث بهش نگاه كرد و با صداي نرم و عشوه گرانه اي گفت: عزيزم اون انگشتي كه نشون دادي هنوز از تو چشم من در نيومده،  باز شك داري؟

۲ نظر:

Unknown گفت...

خیلی خیلی با نوشته هات لذت میبرم و باید اینو بهت میگفتم گیس طلا. خوشحالم بهت سر زدم و حالم بهتر شد. تا جایی که جون داشتم خوندم و رفتم عقب.... تولدت مبارک همیشه خوب

giso shirazi گفت...

ممنونم عزيز، لطف داري به من

زندانهای آحری

بحثی داریم در معماری به نام روانشناسی   محیط،  اینکه بنا و انسان چه رابطه روانی با یکدیگر برقرار می کنند. مشاهده شده که ساخت یک مجموعه آ...