تا خود شهر مي خنديدم

امروز سرميدانگاهي روستا  سوار پيكان به شدت داغاني شدم كه راننده اش از وسط فيلمفارسي ها بيرون اومده بود، زلفهاي فرفري و سيبيل آويزون ، فقط موسيقي كه گوش مي داد حميرا نبود
بر سر يك دو راهي  جواني با انگشتي مصمم مسيري نشان داد كه به ما مي خورد
راننده سوارش كرد و پسر با جديت و خشونت پرسيد كه : همون  شهر مي رويد ديگه نه؟
راننده با مكث بهش نگاه كرد و با صداي نرم و عشوه گرانه اي گفت: عزيزم اون انگشتي كه نشون دادي هنوز از تو چشم من در نيومده،  باز شك داري؟

نظرات

Unknown گفت…
خیلی خیلی با نوشته هات لذت میبرم و باید اینو بهت میگفتم گیس طلا. خوشحالم بهت سر زدم و حالم بهتر شد. تا جایی که جون داشتم خوندم و رفتم عقب.... تولدت مبارک همیشه خوب
giso shirazi گفت…
ممنونم عزيز، لطف داري به من

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا