و من سرخ ترين رژ لبم را زده بودم

عصري رفتم نانوايي روستا ، سه پيرمرد كنار ديوار نشسته بودند و زير آفتاب گفتگو مي كردند ، يك پسربچه دوچرخه اش را تكيه داده بود و با پول و پارچه اش منتظر بود
در باغ  كنار نانوايي درختان شكوفه كرده بودند  ، باد مي آمد 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا

١٤٠