۱۷ اسفند ۱۳۹۵

به قرعان مجيد زمان ما از ١٥ اسفند به بعد حتي خطي هاي دانشگاه هم نمي اومدن

امروز كلي خيالپردازي كرده بودم كه مي رم دانشگاه و دانشجو ها نيستند و منم بر مي گردم خونه و گل تو باغچه مي كارم و عشق و حال
رفتم  و در نهايت خشم و حيرت من از هشت صبح تا غروب همه كلاسها حتي جدي تر از هفته قبل برقرار شد و وقتي   ساعت پنج و نيم به زور داشتم شيرفهمشون مي كردم كه مي تونن برن و لازم نيست تا شيش بمونن، يكيشون برگشت گفت: ممنون استاد، كلاس خيلي شيريني بود
،
،
،
جوابهاي فراواني  در زمينه فرهنگ عامه و كتاب كوچه و حتي عبيد زاكاني به ذهنم رسيد اما  رعايت ادب و متانت و اخلاقيات را كردم و تنها به لبخندي فروتنانه اكتفا نمودم 
،
،
،
واقعا داريم به كجا مي رويم؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

تصادف را دوست دارم

ديروز عصر رفته بودم دنبال كاغذ ديواري و كاشي حموم، از بس دير رفته بودم كه گرما نباشه به شب رسيدم ،دو سه تا مغازه ديدم و بر گشتم،منتظر ماشي...