خنده اي بدون من

امروز عكس دوستي قديمي را ديدم كه چند سالي است با كدورت از هم جدا شديم، من ناخواسته باعث شدم كه او در ماجرايي شخصي آسيب ببيند.
بعد از آن تلاش من براي رفع سوتفاهم فايده اي نداشت و دوست در سكوتي طولاني فرو رفت.
امروز با ديدن عكس خندانش، غمي عميق مثل خنجر در قلبم فرو رفت
اينكه ديگر او را نخواهم ديد ، اينكه زندگي خواهم كرد بدون حضور او در  شادي ها و غمهايم
اينكه زمان زيادي ندارم براي بدون دوست سر كردن
فقدان لحظه هاي شادي كه با او داشتم و ديگر نخواهم داشت 
و اينكه سرانجام همه مي ميريم  تنها و بدون ديگري و 
فرصت اندك است براي ديده شدن در چشم ديگري

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

ولي منظورش يعني كي بود؟ نفهميدم

١٤٠

سن كه رسيد به پنجاه، فشار مي ياد به چند جا